دیکشنری فارسی

mast (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mast, mäst/n., vt.

● (کشتی) دکل (که طناب بادبان‌ها یا رادار یا دیده‌بان‌گاه و غیره بر آن سوار است)

the ship's mainmast

دکل اصلی کشتی

this boat has three masts

این کشتی سه دکل دارد.

the topmast

بخش بالای دکل، سر دکل

● (در جرثقیل و دستگاه حفاری و غیره) دکل

● (پایه‌ی بلند آنتن رادیو یا تلویزیون و غیره) میله، دیرک، تیر

● (نیروی دریایی امریکا) گردهمایی افراد که طی آن فرمانده به درخواست‌ها و تخلفات جزئی رسیدگی می‌کند (نام کامل آن: captain's mast)

● دکل‌دار کردن، دکل روی چیزی قرار دادن

his job was masting the British navy

شغل او دکل زدن به ناوگان انگلیسی بود.

* at the mast (or at mast)

در عرشه‌ی اصلی کشتی، زیر دکل اصلی

* before the mast

(قدیمی) ناوی‌گری، (خدمت) به عنوان ملوان، ملوانی

he spent two years before the mast

او دو سال ملوانی کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن