دیکشنری فارسی

mat (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mat/n., vt., vi.

● حصیر، بوریا، پلاس

● کفپوش کوچک (حصیری یا لاستیکی و غیره)

doormat

پادری

bathmat

فرش جلو وان حمام

● زیرپایی (فرش کوچکی که جلو صندلی اتومبیل می‌اندازند)، زیرانداز، فرشک، فرشچه، پاانداز، زیلو

● زیرلیوانی، زیربشقابی، زیرظرفی، میزپوش

● تشک کشتی، (در سالن‌های ورزشی و کشتی گیری و غیره) کفپوش نرم

wrestling must be done on a soft mat

کشتی باید روی تشک نرم انجام شود.

● هر چیز درهم پیچیده و نمد مانند

a mat of hair

گیسوی به هم فشرده و گوریده

a mat of rotten jungle undergrowth

لایه‌ی به هم فشرده‌ای از گیاهان زیر درختی پوسیده‌ی جنگلی

● با کف‌پوش پوشاندن، حصیر انداختن، پوشاندن

ivy matted the walls of the temple

دیوارهای معبد از پیچک (پاپیتال) پوشیده شده بود.

● در هم گوراندن (به ویژه موی سر)، نمد مانند کردن، وزاندن، وز کردن

dirt and filth matted their hair

چرک و کثافت موهای آنها را نمد مانند کرده بود.

* go to the mat

مبارزه کردن، دست و پنجه نرم کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن