mat (1)
معنی کامل و مثالها
/mat/n., vt., vi.
● حصیر، بوریا، پلاس
● کفپوش کوچک (حصیری یا لاستیکی و غیره)
doormat
پادری
bathmat
فرش جلو وان حمام
● زیرپایی (فرش کوچکی که جلو صندلی اتومبیل میاندازند)، زیرانداز، فرشک، فرشچه، پاانداز، زیلو
● زیرلیوانی، زیربشقابی، زیرظرفی، میزپوش
● تشک کشتی، (در سالنهای ورزشی و کشتی گیری و غیره) کفپوش نرم
wrestling must be done on a soft mat
کشتی باید روی تشک نرم انجام شود.
● هر چیز درهم پیچیده و نمد مانند
a mat of hair
گیسوی به هم فشرده و گوریده
a mat of rotten jungle undergrowth
لایهی به هم فشردهای از گیاهان زیر درختی پوسیدهی جنگلی
● با کفپوش پوشاندن، حصیر انداختن، پوشاندن
ivy matted the walls of the temple
دیوارهای معبد از پیچک (پاپیتال) پوشیده شده بود.
● در هم گوراندن (به ویژه موی سر)، نمد مانند کردن، وزاندن، وز کردن
dirt and filth matted their hair
چرک و کثافت موهای آنها را نمد مانند کرده بود.
* go to the mat
مبارزه کردن، دست و پنجه نرم کردن