دیکشنری فارسی

meal (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mēl/n.

● خوراک (صبحانه یا ناهار یا شام)، غذا

the meal consisted of rice and kabob and salad

غذا شامل چلو، کباب و سالاد بود.

I have to have a hot meal at night

شب‌ها حتما باید خوراک گرم بخورم.

finish your meal!

خوراکت را تمام کن‌!

● هنگام خوردن (صبحانه یا ناهار یا شام)

he said a prayer before every evening meal

او همیشه پیش از شام دعا می‌کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن