دیکشنری فارسی

mean (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/mēn/adj.

● (بیشتر در ساختارهای منفی) کم، ناچیز، بی‌ارزش، اندک

he paid no mean sum!

او مبلغ کمی نپرداخت‌!

she's no mean cook

آشپزی او بدک نیست (خوب است).

running 20 kilometers is no mean task

بیست کیلومتر دویدن کار کوچکی نیست.

● (نادر) دون‌پایه، کم مقام، گدازاده، بی‌اصل و نسب، پست، پایین، دون، زبون، خوار

a man of mean birth

مردی دون تبار

the meanest rank

پایین‌ترین رتبه

● محقر، بدنما، ژنده، مندرس، فقیرانه، فقیرنشین، فکسنی

a mean dwelling

خانه‌ای محقر

the city's mean neighborhoods

محله‌های پست شهر

● (آدم) پست فطرت، سفله، کوته نظر، فرومایه، بدجنس، خبیث، شرور، بدسگال

my stepmother was very mean to me

نامادری نسبت به من خیلی بدجنسی می‌کرد.

he is really a mean person

او واقعا آدم پست فطرتی است.

● خسیس، زفت، بخیل، ممسک

he is very mean with his money

او در مورد پول خودش خیلی خست به خرج می‌دهد.

● (اسب) چموش، نافرمان، رموک

this horse is mean, be careful so that it doesn't throw you

این اسب چموش است، مواظب باش که تو را نیاندازد.

● خودپسند، خودخواه، بدخلق، ناخوشایند، (سگ) گیرنده

a mean dog

سگی که گاز می‌گیرد

he's got a mean streak in him

بعضی اوقات خیلی بدخلق می‌شود.

● خجل، شرمگین، سرافکنده

I felt mean for what I had said before

از آنچه که قبلا گفته بودم شرمنده شدم.

● (عامیانه) علیل، ناخوش، ناتندرست، انگشتال، دردمند

I felt thoroughly mean with a cold

احساس می‌کردم که سرماخوردگی مرا از پای انداخته است.

● (امریکا - خودمانی) دشوار

to throw a mean curve in baseball

در بیس‌بال، پرتاب توپ به گونه‌ای که گرفتن آن مشکل باشد

● (امریکا - خودمانی) پرمهارت، ماهرانه، تردستانه

to play a mean game of chess

ماهرانه شطرنج بازی کردن

she makes a mean chicken soup

او آبگوشت مرغ معرکه‌ای می‌پزد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن