دیکشنری فارسی

mean (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/mēn/adj., n.

● میانگین، معدل، حد متوسط، (ریاضی) واسطه

the mean of 10, 9 and 14 is found by adding them together and dividing by three

میانگین 10 و 9 و 14 با جمع زدن آنها و تقسیم آنها بر سه به دست می آید.

● (زمان یا مکان یا فاصله یا ارزش یا میزان و غیره) حد وسط، میانین، میانگیر

you must find the mean between stinginess and prodigality!

باید حد وسط میان ولخرجی و خساست را پیدا کنی‌!

● نه خوب نه بد، متوسط، میانگر

of a mean stature

دارای قد متوسط

● میانه‌روی، اعتدال

always follow the (golden) mean!

همیشه میانه‌روی کن‌!

● رجوع شود به: arithmatic mean

* mean convergence

(ریاضی) هم‌گرایی میانگینی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن