دیکشنری فارسی

meet (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mēt/n., vt., vi.

● ملاقات کردن، دیدار کردن

we are supposed to meet for lunch

قرار است برای نهار با هم ملاقات کنیم.

they met to arrange the release of hostages

آنها برای ترتیب دادن آزادی گروگان‌ها ملاقات کردند.

have we met before?

آیا قبلا با هم ملاقات کرده‌ایم‌؟

a formal meeting

(جلسه) ملاقات رسمی

Hitler met him secretly

هیتلر با او محرمانه دیدار کرد.

● برخوردن به

I met him while I was waiting for a taxi

هنگامی که منتظر تاکسی بودم به او برخوردم.

● هنگام ورود کسی یا چیزی حضور داشتن، پیشواز رفتن

to meet a bus

پیشواز اتوبوس رفتن

the hotel bus meets all the trains

اتوبوس هتل، هنگام ورود همه‌ی ترن‌ها حضور دارد.

● به هم خوردن، تماس حاصل کردن، تلاقی کردن

their hands met in the darkness

در تاریکی دستان آنها باهم تماس حاصل کرد.

the ball met the rocket straight on

توپ مستقیما به راکت خورد.

the two roads meet east of Kashan

آن دو جاده در شرق کاشان با هم تلاقی می‌کنند.

● معرفی شدن، آشناشدن

he met his future wife at a meat store

او در یک فروشگاه گوشت با زن آینده‌اش آشنا شد.

at the party I met some interesting people

در مهمانی با آدم‌های جالبی آشنا شدم.

● مصاف کردن، مواجه شدن با

he met the enemy on the plain of Chaldoran

او در دشت چالدران با دشمن مصاف داد.

Iran and France will meet in a soccer match

ایران و فرانسه در یک مسابقه‌ی فوتبال با هم بازی خواهند کرد.

● پاسخ دادن، روبرو شدن با، از عهده برآمدن

can you meet your debts?

آیا می‌توانی از عهده‌ی قرض‌های خود بربیایی‌؟

she met my angry words with a smile

او در برابر حرف‌های خشم آمیز من لبخند زد.

his speech was met with cries of anger

سخنرانی او با فریادهای حاکی از خشم روبرو شد.

● (به طور موثر) رسیدگی کردن، برآورده کردن، کفاف دادن

to meet somebody's expectations

انتظارات کسی را برآوردن

to meet somebody's needs

نیاز کسی را برطرف کردن

to meet a protest

به اعتراض رسیدگی کردن

● تجربه کردن (چیز ناخوشایند)

to meet disaster

با فاجعه روبرو شدن

she met her death in a car accident

او در یک تصادف اتومبیل کشته شد.

● (دید یا چشم و غیره) به هم دوخته شدن

their eyes met

چشمان آنها به هم افتاد.

● گرد هم آمدن (برای معامله یا مذاکره وغیره)، جلسه تشکیل دادن

we met with their representatives for four hours

ما چهار ساعت با نمایندگان آنها جلسه کردیم.

the whole school met to hear the speech

همه‌ی مدرسه برای استماع سخنرانی آمده بودند.

● گردهمایی (به ویژه ورزشی)، دیدار، مسابقه، ناورد، همداوی

a track meet

مسابقه‌ی دو و میدانی

● محل گردهمایی، دیدارگاه

● شرکت کننده در گردهمایی

* meet someone halfway

مصالحه کردن، با هم کنار آمدن

* meet up with (or meet with)

1- تجربه کردن، تحمل کردن 2- دریافت کردن 3- برخورد به، (اتفاقا) ملاقات کردن

* there is more to it than meets the eye

از آنچه در ظاهر به نظر می‌رسد بیشتر است، باطن امر پردامنه‌تر از ظاهر آن است

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن