دیکشنری فارسی

mental (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/ment´'l/adj.

● وابسته به مغز و عقل، عقلانی، خردی، ذهنی، فکری، هوشی، دماغی

mental powers

استعدادهای دماغی

mental aids

کمک‌های ذهنی

mental experiments

تجربیات ذهنی، آزمایش‌های ذهنی

mental calculation

حساب کردن در ذهن (به جای روی کاغذ)، محاسبه‌ی ذهنی

a mental image

تصویر ذهنی

● (روان‌شناسی) روانی

mental health

تندرستی روانی، بهداشت روانی

a mental hospital

بیمارستان روانی

a mental patient

بیمار روانی

his mental state worries me

وضع روانی او مرا دلواپس می‌کند.

● (عامیانه) دیوانه

● وابسته به دورآگاهی (telepathy)، دورآگاهانه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن