دیکشنری فارسی

mere (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mir/adj., superl.

● صرف، محض

mere genius

نبوغ محض

mere will

اراده‌ی صرف

● فقط، تنها

he is a mere servant

او یک نوکر بیش نیست.

the merest mention of her husband's name upset her

کمترین اشاره به نام شوهرش او را ناراحت می‌کرد.

I was merely five minutes late

فقط پنج دقیقه تاخیر داشتم.

the mere thought of his death makes me tremble

حتی فکر مرگ او هم مرا به لرزه در می‌آورد.

* the merest

کمترین، کوچکترین

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن