دیکشنری فارسی

minute (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/mī nōōt´/adj.

● (بسیار) خرد، ریز

minute particles of dust

ذرات بسیار ریز گرد و خاک

a minute improvement

پیشرفت بسیار کم

● کم اهمیت، ناچیز، جزئی

all the minute happenings in that house

همه‌ی رویدادهای کم اهمیت در آن خانه

they interfere in the minutest aspects of an individual's life

آنها در جزئی ترین جنبه‌های زندگی افراد دخالت می کنند.

● موشکافانه، دقیق، ریزبینانه

a minute scientific examination

بررسی دقیق علمی

the land is cultivated with minute care

زمین با توجه بسیار زیاد کشت می شود.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن