minute (2)
معنی کامل و مثالها
/mī nōōt´/adj.
● (بسیار) خرد، ریز
minute particles of dust
ذرات بسیار ریز گرد و خاک
a minute improvement
پیشرفت بسیار کم
● کم اهمیت، ناچیز، جزئی
all the minute happenings in that house
همهی رویدادهای کم اهمیت در آن خانه
they interfere in the minutest aspects of an individual's life
آنها در جزئی ترین جنبههای زندگی افراد دخالت می کنند.
● موشکافانه، دقیق، ریزبینانه
a minute scientific examination
بررسی دقیق علمی
the land is cultivated with minute care
زمین با توجه بسیار زیاد کشت می شود.