دیکشنری فارسی

mission

UKmiʃən US'mıʃən

معنی فارسی

ماموريت فرستادگي فرستادگان گماشتگان تبليغ دعوت خدمت

معنی کامل و مثال‌ها

/mish´ǝn/n., adj., vt.

(فرستادن با اختیارات به منظور اجرای کاری: فرستادن مبلغین مذهبی یا فرستادن نماینده برای مذاکرات با دولت خارجی و غیره) گسیل، فرستادن، فرستش، گسیلش، ماموریت، گماشت

to conduct a fact-finding mission

یک ماموریت واقعیت یابی را سرپرستی کردن

your mission is to explain to them our goals

ماموریت شما این است که هدف‌های ما را برای آنها تشریح کنید.

هیئت مبلغین مذهبی، سازمان هیئت مبلغین، ساختمان یا مقر مبلغین

he organized a mission to the Indians

او هیئت اعزامی به سوی سرخپوستان را سازمان داد.

she went on mission as a nun

او به عنوان یک راهبه به ماموریت مذهبی رفت.

mission hall

تالار مرکز تبلیغات مذهبی

(جمع) فعالیت مبلغین مذهبی

she gave all her money to missions

او همه‌ی ثروت خود را صرف فعالیت‌های مذهبی کرد.

هیئت نمایندگان (برای مذاکرات بازرگانی یا سیاسی)، سفارت، دفتر سیاسی

they will reopen diplomatic missions in those countries

سفارت‌خانه‌های خود را در آن کشورها بازگشایی خواهند کرد.

ماموریت فرستادگان

their mission was to ask for a new loan

ماموریت آنها درخواست برای وام جدید بود.

(وظیفه و شغلی که برای هر کسی مقدر شده است) کار عمده، هدف عمده، رسالت

her mission in life was to be a good wife and mother

رسالت او در زندگی این بود که همسر و مادر خوبی باشد.

سازمان خیریه (یا آموزشی یا مذهبی) برای مستمندان

there is a Catholic mission school in our town

در شهر ما یک مدرسه مذهبی کاتولیک وجود دارد.

برنامه‌های مذهبی اضافی به منظور افزایش ایمان و جلب ناباوران

محله‌ای که از خودش کلیسا ندارد و از ساختمان محله‌ی دیگر استفاده می کند

ماموریت رزمی، گسیلش رزمی (به ویژه هر پرواز رزمی یک یا چند هواپیما)

he flew several bombing missions in Vietnam

در ویتنام به چندین گسیلش بمب افکنی رفت.

we successfully carried out our mission of photographing enemy bridges

ما با موفقیت‌ماموریت عکسبرداری از پل‌های دشمن را انجام دادیم.

گسیل کردن، به ماموریت فرستادن، مامور کردن

for several years she was missioned in Turkey

سال‌های متمادی در ترکیه ماموریت داشت.

مرکز تبلیغ مذهبی گشودن

ریشه و کاربرد

ریشه

From Latin missio, from mittere 'to send'.

مثال

  • The astronauts embarked on a mission to explore the moon.
  • The humanitarian organization's mission is to provide aid to those in need.
  • The spy was sent on a top-secret mission to gather intelligence.

ترکیب‌های رایج

Embark on a mission Complete a mission Accomplish a mission Fail a mission

تعریف انگلیسی

noun
  1. an organization of missionaries in a foreign land sent to carry on religious work
  2. a special assignment that is given to a person or group “a confidential mission to London” “his charge was deliver a message”
  3. an operation that is assigned by a higher headquarters “the planes were on a bombing mission”
  4. the organized work of a religious missionary
  5. a group of representatives or delegates

مترادف‌ها

I. noun
1. Commission, legation.
2. Charge, business, errand, office, duty, commission, trust.
3. Delegation, embassy, deputation, legation.
4. Missionary station.
II. verb active
Commission, despatch, send forth.

واژه‌های دیگر با معنی «ماموريت»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن