mood (1)
معنی کامل و مثالها
/mōōd/n.
● وضع، حالت (فکری یا احساسی یا روحی)، خلق، خو، روحیه، دل و دماغ، ویر
he was in a jolly mood today
او امروز روحیهی شادی داشت.
a mood of gloom pervades the whole novel
حالت حزن سرتاسر رمان را فرا گرفته است.
leave him alone for now, he is in a very bad mood
الان سراغش نرو که خلقش خیلی تنگ است.
the country is in a mood for change
کشور خواستار دگرگونی است.
I am not in a mood to dance
دل و دماغ رقصیدن را ندارم.
I am not in the mood to listen to her
حوصلهی شنیدن حرفهای او را ندارم.
● (جمع) خشم، اعراض، تلون روحیات
don't ask him for money when he is in one of his moods!
وقتی که خلق او سگ میشود از او پول نخواه!