دیکشنری فارسی

mood (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mōōd/n.

● وضع، حالت (فکری یا احساسی یا روحی)، خلق، خو، روحیه، دل و دماغ، ویر

he was in a jolly mood today

او امروز روحیه‌ی شادی داشت.

a mood of gloom pervades the whole novel

حالت حزن سرتاسر رمان را فرا گرفته است.

leave him alone for now, he is in a very bad mood

الان سراغش نرو که خلقش خیلی تنگ است.

the country is in a mood for change

کشور خواستار دگرگونی است.

I am not in a mood to dance

دل و دماغ رقصیدن را ندارم.

I am not in the mood to listen to her

حوصله‌ی شنیدن حرف‌های او را ندارم.

● (جمع) خشم، اعراض، تلون روحیات

don't ask him for money when he is in one of his moods!

وقتی که خلق او سگ می‌شود از او پول نخواه‌!

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن