دیکشنری فارسی

mug (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mug/n., vt., vi.

● (جام فلزی یا سفالی و غیره دسته دار برای خوردن آبجو و غیره) لیوان دسته دار، جام دسته دار

a bear mug

لیوان آبجوخوری

● به اندازه‌ی یک لیوان

● (خودمانی) صورت، پک و پوز، لب و لوچه، دهن

the sad mug of the loser

لب و لوچه‌ی آویزان (محزون) شخص بازنده

● دهن کجی، شکلک

the children were pulling ill-mannered mugs

بچه‌ها با بی ادبی (به ما) دهی کجی می‌کردند.

● آدم خشن و زشت، آدم کریه، آدم رذل

● عکس متهم یا جانی (معمولا با شماره‌ای که بر گردن آویخته است - mug shot هم می‌گویند)

● مورد ضرب و شتم قرار دادن (معمولا برای سرقت)، کتک زدن، سر کسی ریختن

two people mugged him and took his money

دو نفر سرش ریختند و پولش را گرفتند.

● (به ویژه از تبهکار) عکس گرفتن

he mugged criminals

از تبهکاران عکس می‌گرفت.

● (خودمانی) دهن کجی کردن، شکلک درآوردن، (هنگام عکسبرداری) قیافه گرفتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن