دیکشنری فارسی

mummy (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mum´ē/n., pl.

● (از ریشه‌ی فارسی: موم)

● مومیا، مومیایی، جسد مومیایی شده

an Egyptian mummy

جسد مومیایی شده‌ی مصری

● (مجازی) آدم لاغر و چروکیده

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن