دیکشنری فارسی

munch

UKmʌntʃ USmʌntʃ

معنی فارسی

مانند گاو جويدن ، آرواره را چژن پيران جنباندن

معنی کامل و مثال‌ها

/munch/vt., vi.

(خش خش کنان) جویدن، ملچ ملچ کردن، خاییدن، لف‌لف خوردن

a cow was munching clover in a field

گاوی در یک کشتزار لف لف کنان شبدر می‌خورد.

... at times (the camel) munches and at other times it eats slowly

... گهی لف لف خورد گه دانه دانه

با اشتیاق خوردن

مترادف‌ها

verb active
Chew audibly, masticate with sound, chew eagerly, mump, nibble.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن