mush (1)
معنی کامل و مثالها
/mush/n., vt.
● (خوراکپزی) حریره (به ویژه از آرد ذرت)
● هر چیز حریره مانند، نرم و غلیظ
it rained so much that the wall plaster turned into mush
آن قدر باران آمد که گچ دیوار مثل خمیر شد.
● (عامیانه) احساسات غلوآمیز، آه و نالهی بی انگیزه، آه و واه، ننه من غریبم بازی
● (انگلیس - محلی) به صورت خمیر درآوردن، خرد و نرم کردن، حریره کردن