دیکشنری فارسی

mush (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/mush/n., vt.

● (خوراک‌پزی) حریره (به ویژه از آرد ذرت)

● هر چیز حریره مانند، نرم و غلیظ

it rained so much that the wall plaster turned into mush

آن قدر باران آمد که گچ دیوار مثل خمیر شد.

● (عامیانه) احساسات غلوآمیز، آه و ناله‌ی بی انگیزه، آه و واه، ننه من غریبم بازی

● (انگلیس - محلی) به صورت خمیر درآوردن، خرد و نرم کردن، حریره کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن