دیکشنری فارسی

muss

UKmʌsl

معنی فارسی

درهم وبرهم ياکثيف کردن ، تلا ش ، تقلا ،

کوشش ، بهم خوردگي ، درهم وبرهمي.

معنی کامل و مثال‌ها

/mus/n., vt.

(عامیانه) بی نظمی، بی سامانی، هو و جنجال

done without muss or fuss

انجام شده بدون هیاهو و سروصدا

(محلی) بگومگو، مشاجره

(معمولا با: up) نابسامان کردن، درهم ریختن

ریشه و کاربرد

Noun, Verb

A state of disorder. Verb: To make untidy or messy.

ریشه

Derived from the Middle English 'mus', meaning 'a crowd or throng'.

مثال

  • Noun: The room was in a complete muss after the party.
  • Verb: Don't muss my hair!
  • Noun: Cleaning up the muss took all day.

ترکیب‌های رایج

Muss up In a muss Make a muss

مترادف‌ها

noun
Scramble, confused struggle, disorder, state of confusion.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن