must (1)
معنی کامل و مثالها
/must/vi., n., adj., v.aux., pt.
● باید، بایست، بایستی، بایستن
you must go
تو باید بروی.
I know I must pay her
میدانم که باید به او (پول) بپردازم.
shoot if you must!
اگر مجبوری تیراندازی کن!
you mustn't tell anyone about this
شما نباید در این باره به کسی بگویید.
● (برای بیان احتمال یا احتراز ناپذیری و غیره) شاید، گویی، مثل اینکه، لابد
you must be his brother
شما حتما برادر او هستید.
it must be late
لابد دیر شده است.
I must have forgotten
شاید یادم رفته باشد.
I thought he must be my cousin
فکر کردم شاید پسرعمویم باشد.
you must be tired after that long walk
پس از آن پیاده روی طولانی لابد خسته هستی.
all humans must die
همهی انسانها خواهند مرد.
if you must drink so much, of course you'll feel sick
اگر اصرار داری این همهمشروب بخوری حتما حالت خراب خواهد شد.
● کار ضروری، چیز ضروری، چیز واجب
for you exercise is a must!
ورزش برای تو واجب است!
warm clothes are a must in the mountains
در کوهستان لباس گرم از ضروریات است.
● ضروری، واجب، لازم، اجباری
must readings
خواندنیهای ضروری
for me the must thing is to be prepared at all times
برای من چیز واجب این است که همیشه آماده باشم.