دیکشنری فارسی

must (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/must/vi., n., adj., v.aux., pt.

● باید، بایست، بایستی، بایستن

you must go

تو باید بروی.

I know I must pay her

می‌دانم که باید به او (پول) بپردازم.

shoot if you must!

اگر مجبوری تیراندازی کن‌!

you mustn't tell anyone about this

شما نباید در این باره به کسی بگویید.

● (برای بیان احتمال یا احتراز ناپذیری و غیره) شاید، گویی، مثل اینکه، لابد

you must be his brother

شما حتما برادر او هستید.

it must be late

لابد دیر شده است.

I must have forgotten

شاید یادم رفته باشد.

I thought he must be my cousin

فکر کردم شاید پسرعمویم باشد.

you must be tired after that long walk

پس از آن پیاده روی طولانی لابد خسته هستی.

all humans must die

همه‌ی انسان‌ها خواهند مرد.

if you must drink so much, of course you'll feel sick

اگر اصرار داری این همه‌مشروب بخوری حتما حالت خراب خواهد شد.

● کار ضروری، چیز ضروری، چیز واجب

for you exercise is a must!

ورزش برای تو واجب است‌!

warm clothes are a must in the mountains

در کوهستان لباس گرم از ضروریات است.

● ضروری، واجب، لازم، اجباری

must readings

خواندنی‌های ضروری

for me the must thing is to be prepared at all times

برای من چیز واجب این است که همیشه آماده باشم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن