دیکشنری فارسی

must (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/must/n., adj.

● (از ریشه‌ی فارسی: مست)

● فحل شدن، گشن شدگی (به ویژه در مورد فیل نر به کار می‌رود)

● گشن، فحل، مست

a must elephant

فیل مست

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن