دیکشنری فارسی

nag (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/nag/vi., vt.

● غر زدن، نق زدن، (کاشی) فیومه گرفتن

his wife nags him day and night

زنش شب و روز به او نق می‌زند.

● آزار دادن، رنجه داشتن

I was nagged by the thought that she would not come

فکر اینکه ممکن است نیاید مرا آزار می‌داد.

a nagging toothache

درد دندان رنجه آور

● (به ویژه زن) غرغرو، جگر خوار، نق نقو

● غرغر، نق‌نق، فیومه، عیبجویی بی مورد

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن