nag (1)
معنی کامل و مثالها
/nag/vi., vt.
● غر زدن، نق زدن، (کاشی) فیومه گرفتن
his wife nags him day and night
زنش شب و روز به او نق میزند.
● آزار دادن، رنجه داشتن
I was nagged by the thought that she would not come
فکر اینکه ممکن است نیاید مرا آزار میداد.
a nagging toothache
درد دندان رنجه آور
● (به ویژه زن) غرغرو، جگر خوار، نق نقو
● غرغر، نقنق، فیومه، عیبجویی بی مورد