nap (1)
معنی کامل و مثالها
/nap/n., vi.
● چرت زدن، پینکی رفتن
he used to nap in front of the T.V.
او جلو تلویزیون پینکی میرفت.
● چرت، پینکی، خواب سبک و کوتاه، قیلوله
to take a nap
به خواب کوتاه فرو رفتن
● بیدقتی کردن
● آماده نبودن، درست مهیا نشدن
/nap/n., vi.
● چرت زدن، پینکی رفتن
he used to nap in front of the T.V.
او جلو تلویزیون پینکی میرفت.
● چرت، پینکی، خواب سبک و کوتاه، قیلوله
to take a nap
به خواب کوتاه فرو رفتن
● بیدقتی کردن
● آماده نبودن، درست مهیا نشدن
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن