on the surface معنی فارسی در ظاهر درصورت ظاهر از بيرون ظاهري نمادادن رودادن جلادادن واژههای دیگر با معنی «در ظاهر» acronical ظاهر شونده در غروب، افولي، شامگاهي. acronichal ظاهر شونده در غروب، افولي، شامگاهي. deponont در ظاهر مجهول و در باطن معلوم، شهادت دهنده . Marrano يهودي که به ظاهر مسيحي شده ولي در خفا، مذهب خود را نگه ميدارد laitance حبابي که پس از بتن ريزي در سطح بتن ظاهر، ميشود و باعث متخلخل شدن سطح بتن ميگردد mechanicalism عقيده به دخالت عمل مکانيکي در کيفيات ظاهر و، طبيعي، عمل مکانيکي formalism رعايت آيين و آداب (ظاهري يا رسمي)، ظاهر پرستي (در دين) formalistic رعايت آيين و آداب (ظاهري يا رسمي)، ظاهر پرستي (در دين) semilate نيمه ديررس، ظاهر شونده در اخر فصل. point device بسيار درست، کاملاراست، بي عيب (در ظاهر).