ones better half معنی فارسی زن (شخص) واژههای دیگر با معنی «زن (شخص)» nagger شخص نق زن. daugter in law عروس (يعني زن پسر شخص). married accommodation جا براي شخص زن دار يا شوهردار، جا براي مردم متاهل mollycoddle ادم ناز پرورده، شخص زن صفت، ناز کشيدن. recaption توقيف مجدد، مقابله به مثل کردن در مورد ضبط اموال يا، زنداني کردن زن و فرزند و خدمه شخص adventurer (شخص) حادثه جو، دل به دريا زن، مخاطره طلب bimbo آدم، شخص، يارو makebate ادم فتنه انگيز، شخص فتنه جو، دوبهم زن. old woman پير زن، مرد ترسو، شخص داد و بيداد کن traducer شخص بدگو، تهمت زن، مفتري