own
معنی فارسی
دارا بودن مالک بودن صاحب بودن خود دانستن خستو شدن قبول داشتن
معنی کامل و مثالها
/ōn/adj., n., vt., vi.
● خودم، خودت، خودش، خودمان، خودتان، خودشان
my own book
کتاب خودم
your own money
پول خودت
his own life
زندگی خودش
our own country
کشور خودمان
"clean your own rifles", I told the soldiers
به سربازان گفتم ((تفنگهای خودتان را تمیز کنید.))
heir own house
خانهی خودشان
● مال خودم (خودت، خودش، خودمان، خودتان، خودشان)، خود
the bicycle is his own
دوچرخه مال خودش است.
in her own house
در خانهی خود او
● (نادر) خویشاوند نسبی (در برابر: خویشاوند سببی)، همخون
an own brother
برادر همخون (نه برادر خوانده)
● داشتن، مالک بودن، دارا بودن، صاحب (چیزی) بودن
state-owned factories
کارخانههای دولتی
he owns two horses
او دو تا اسب دارد.
he lost everything he owned
او تمام مایملک خود را از دست داد.
who owns this house?
صاحب این خانه کیست؟
this is my house; I own it
این خانهی خود من است و من مالک آن هستم.
● اذعان کردن، تصدیق کردن، پذیرفتن، قبول کردن، راست یافت کردن یا شدن
to own one's mistake
اشتباه خود را تصدیق کردن
they owned him to be their leader
او را به رهبری پذیرفتند.
● (با:to ) اعتراف کردن، خستو شدن
she owned up to having told a lie
او اعتراف کرد که دروغ گفته است.
you must own to its existence
(فردوسی) به هستیش باید که خستو شوی
* be one's own man
ارباب خود بودن، زیر نفوذ کسی نبودن، خود استوار بودن
a college president must be his own man
یک رئیس دانشگاه بایستی از هیچ کس حساب نبرد.
* come into one's own
(به ویژه قدردانی یا شهرت یا پاداش) به حق خود نرسیدن، مقام سزاواری را به دست آوردن
Iraj Mirza's fame will finally come into its own
بالاخره ایرج میرزا به شهرتی که در خور او است خواهد رسید.
* get one's own back
(انگلیس- عامیانه) انتقام گرفتن، به حساب کسی رسیدن
* of one's own
(فقط) مال خود شخص، شخصی
she longed to have a room of her own
او از ته دل آرزو میکرد یک اتاق که فقط مال خودش باشد داشته باشد.
* on one's own
(عامیانه) 1- با کوشش یا ابتکار خود شخص 2- شخصا، بدون کمک دیگری
* owner, n.
مالک، صاحب، کدیور
the owner of this house
مالک این خانه
* own up (to)
اعتراف کردن (به)
مترادفها
verb active
1. Possess, hold, have, be in possession of, have a title to.
2. Acknowledge, confess, avow.
3. Admit, allow, concede, confess, acknowledge.
4. Recognize.