parch
معنی فارسی
برشته کردن بريان کردن نيم سوز کردن بودادن خشک کردن سوختن تفسيدن
معنی کامل و مثالها
/pärch/vt., vi.
● (در معرض حرارت و هوای خشک قرار دادن یا گرفتن) بو دادن، تفسیدن، برشتن، تفتیدن
she parched the almonds and put them in a plate
بادامها را بو داد و در بشقاب قرار داد.
● خشکاندن (با حرارت)، خشکیدن
it hasn't rained for a long time and the fields are parched
مدتهاست باران نیامده و دشتها خشک خشک هستند.
● (بسیار) تشنه شدن یا کردن
give me some cold water; I'm parched
قدری آب سرد بده که خیلی تشنهام.
the parched ones of Karballa
تشنه لبان کربلا
● (در اثر حرارت یا سرما) خشک و چروکیده شدن یا کردن
the desert sun had parched and browned his skin
آفتاب صحرا پوست او را خشک و پژمرده و قهوهای کرده بود.
مترادفها
verb active
1. Burn (slightly), scorch.
2. Dry, shrivel, dry up.