دیکشنری فارسی

parity (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/par´ǝ tē/n., pl.

● برابری، تساوی، هم ارزی، هم ترازی، هم ارجی، هم رتبگی، همانندی، تشابه، هم سنگی، همسانی، یکسانی، موازنه

parity must exist between authority and responsibility

باید میان اختیار و مسئولیت موازنه برقرار باشد.

we must try to achieve parity with our industrial competitors

باید سعی کنیم با رقبای صنعتی خود هم‌تراز شویم.

everywhere, women are demanding parity with men

در همه جا زن‌ها خواهان برابری با مردها هستند.

● برابری نرخ مبادله‌ی ارزها، برابری ارزی

● (ریاضی) دوتایگی، زوجیت

● (فیزیک) همالی کوهه‌ها، تقارن امواج، کوهمالی، پارینه

● (کامپیوتر) همسنگی

parity checking

بررسی همسنگی (توازن)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن