دیکشنری فارسی

pass (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/pas, päs/vi., vt., n.

● رد شدن، گذشتن، عبور کردن، درنوردیدن، پی‌سپردن

the road passes around a hill

راه از دور تپه‌ای رد می‌شود.

he passed in front of the shop

او از جلو مغازه رد شد.

the truck passed over the bridge

کامیون از پل گذشت.

the blood passes through the lungs

خون از ریه‌ها رد می‌شود.

no one could pass the gate

هیچ کس نمی‌توانست از دروازه عبور کند.

● رد کردن، پاس دادن، (پوکر و غیره) پاس کردن

pass the salt, please

لطفا نمک را بده بیاد.

he signed the paper and passed it to others

او ورقه را امضا نمود و به دیگران رد کرد.

instead of shooting he passed the ball

به جای شوت کردن توپ را پاس داد.

● منتقل شدن، (ملک و غیره) رسیدن

his properties were passed on to his son

املاک او به پسرش رسید.

the crown passed to Darius

تاج شاهی به داریوش رسید.

if he dies, the reward will pass to his wife

اگر بمیرد جایزه به زنش خواهد رسید.

● مردن

she prayed to God to let her pass

او به خدا دعا می‌کرد که بگذارد بمیرد.

my father passed away ten years ago

پدرم ده سال پیش فوت کرد.

● (زمان) سپری شدن

several years passed

چندین سال گذشت.

the passing of time

گذشت زمان

this too shall pass

این نیز بگذرد.

spring went by and you went and everything passed on ...

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت ...

he passed his time idly

او وقت خود را به بطالت سپری کرد.

● پایان یافتن، به سرانجام رسیدن، رفع شدن، پشت سر گذاشتن

after a while, the crisis passes

پس از مدتی بحران به سر رسید.

the storm passed and the sun shone again

طوفان پایان یافت و آفتاب دوباره درخشید.

● جلو زدن، سبقت گرفتن

no passing permitted!

سبقت ممنوع‌!

the motorcycle passed all the cars

موتور سیکلت از همه‌ی ماشین‌ها جلو زد.

Japan has passed France in industrial production

ژاپن در تولید صنعتی از فرانسه جلو زده است.

● رفتن، منتقل شدن، رسیدن، تبدیل شدن

from school he passed to the military academy

از مدرسه به دانشکده‌ی افسری رفت.

this substance passes from a liquid to a gaseous state

این ماده از حالت آبگونگی به حالت گازی می‌رسد.

she passed imperceptibly from youth to age

او به طور نامحسوسی از جوانی به پیری رسید.

those tribes soon passed from the primitive to the civilized stage

آن قبایل زود از مرحله‌ی بدوی به تمدن رسیدند.

● (دادگاه و قاضی و غیره) حکم دادن، داوری کردن، نظر دادن

the judgement passed for the defendant

حکم به نفع خوانده صادر شد.

the court did not pass on the question of indemnity

دادگاه درباره‌ی موضوع غرامت، نظری نداد.

our concern is not to pass on the merits of this project

کار ما این نیست که در مورد فواید این طرح نظر بدهیم.

the judge passed sentence on the convicted man

قاضی درباره‌ی تنبیه مرد گناهکار حکم داد.

● تصویب کردن یا شدن

the committee passed his nomination

کمیته نامزدی او را تصویب کرد.

the bill passed the senate vote

لایحه از تصویب سنا گذشت.

the bill passed by a slim majority

لایحه با اکثریت قلیلی تصویب شد.

the proposal passed by unanimous vote

پیشنهاد با رای همگان تصویب شد.

● (در امتحان و غیره) قبول شدن یا کردن

he passed the test with a grade of "A"

او با نمره الف در امتحان قبول شد.

the examiner passed him on his written test but failed him on his oral test

ممتحن در امتحان کتبی به او نمره‌ی قبولی داد ولی در امتحان شفاهی او را رد کرد.

the professor passed all of the students

استاد همه‌ی شاگردان را قبول کرد.

ten is a passing grade

نمره‌ی قبولی ده است.

● جا زدن، (با تقلب و غیره) رد کردن، جعل کردن، قالب کردن یا شدن

he has passed several bad checks

او چندین چک بی‌محل صادر کرده است.

she tried to pass a counterfeit ten-dollar bill

او کوشید یک اسکناس جعلی ده دلاری را قالب کند.

nowadays, a lot of bad writing passes under the name of poetry

این روزها بسیاری نوشته‌ی بدتحت عنوان شعر قالب می‌شود.

he passed himself as a doctor

او خود را به عنوان پزشک جازد.

● عبور دادن

he passed the rope around the tree

او طناب را از دور درخت گذراند.

he passed the wire through the pipe

او سیم را از وسط لوله عبور داد

● مرخصی نامه، اجازه‌ی عبور، جواز ورود (یا خروج)، گذرنامه، پروانه، مجوز

you need a pass to enter this base

برای ورود به این پایگاه کارت عبور لازم دارید.

they gave the soldier a three-day pass

به سرباز برگه‌ی مرخصی سه روزه دادند.

● بلیط، بلیت

a season pass to Rudaki Hall

بلیط ورود به تالار رودکی برای تمام فصل

a free pass

بلیط مجانی

● گرفتاری، مخمصه، وضع، شرایط

a strange pass

گرفتاری عجیب

● قبولی

a pass grade

نمره‌ی قبولی

he was awarded a pass with distinction

او را با درجه‌ی ممتاز قبول کردند.

● (بازی با توپ) پاس

he threw a high pass

او پاس بلندی داد.

● (با make) پرواز، گذر (با هواپیما و غیره)

he made several low passes over the building

او چندین بار از روی ساختمان پرواز کوتاه کرد

the satellite made its first pass over Chicago

ماهواره اولین گذر خود را برفراز شیکاگو انجام داد.

● (با make) لاس زدن، (با حرکت یا با چشم و غیره) علامت دادن

Hassan made a pass at the neighbor's wife and she slapped him

حسن به زن همسایه علامت داد او هم زد توی گوشش

● بیرون دادن (از سوراخ بدن)

the patient is passing blood

از بیمار خون می‌رود.

● به حرکت در آوردن (برچیزی)، مالیدن

she passed the comb through her hair

شانه را بر موی خود کشید.

he passed his hand over his face

دستش را بر صورت خود مالید.

she passed the cloth over the top of the table

پارچه را روی سطح فوقانی میز کشید.

● اظهار کردن

● (ورق بازی را) دستکاری کردن، تردستی کردن، چشم بندی کردن

● عبور

● روی دادن، اتفاق افتادن

● (به فکر و غیره) خطور کردن (رجوع شود به: passing)

* bring to pass

رویدادی را موجب شدن، ایجاد کردن

* come to pass

روی دادن، رخ دادن، اتفاق افتادن

the boy's dream come to pass

خواب پسر تحقق یافت.

* pass away (or on)

مردن، فوت کردن

* pass by

رد شدن، عبور کردن

* pass down

دهان به دهان نقل کردن یا شدن، به ارث گذاشتن

the stories which his father passed on to him

داستان‌هایی که پدرش برای او نقل می‌کرد.

* pass for

(به عنوان چیز بهتر از آنچه که هست) مورد قبول قرارگرفتن

* pass off

1- کم‌کم زائل شدن 2- روی دادن 3- وانمود کردن، جازدن، تقلب کردن 4- تمام شدن

* pass one's lips

1- گفتن، بر لب آوردن 2- خوردن، آشامیدن

* pass out

1- غش کردن، از حال رفتن 2- منتشر کردن، پخش کردن

* pass over

1- نادیده انگاشتن، حذف کردن 2- ترفیع (و غیره) ندادن به

* pass up

(عامیانه) قبول نکردن، (فرصت و غیره) غنیمت نشمردن، نپذیرفتن (پیشنهاد و غیره)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن