pass (2)
معنی کامل و مثالها
/pas, päs/vi., vt., n.
● رد شدن، گذشتن، عبور کردن، درنوردیدن، پیسپردن
the road passes around a hill
راه از دور تپهای رد میشود.
he passed in front of the shop
او از جلو مغازه رد شد.
the truck passed over the bridge
کامیون از پل گذشت.
the blood passes through the lungs
خون از ریهها رد میشود.
no one could pass the gate
هیچ کس نمیتوانست از دروازه عبور کند.
● رد کردن، پاس دادن، (پوکر و غیره) پاس کردن
pass the salt, please
لطفا نمک را بده بیاد.
he signed the paper and passed it to others
او ورقه را امضا نمود و به دیگران رد کرد.
instead of shooting he passed the ball
به جای شوت کردن توپ را پاس داد.
● منتقل شدن، (ملک و غیره) رسیدن
his properties were passed on to his son
املاک او به پسرش رسید.
the crown passed to Darius
تاج شاهی به داریوش رسید.
if he dies, the reward will pass to his wife
اگر بمیرد جایزه به زنش خواهد رسید.
● مردن
she prayed to God to let her pass
او به خدا دعا میکرد که بگذارد بمیرد.
my father passed away ten years ago
پدرم ده سال پیش فوت کرد.
● (زمان) سپری شدن
several years passed
چندین سال گذشت.
the passing of time
گذشت زمان
this too shall pass
این نیز بگذرد.
spring went by and you went and everything passed on ...
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت ...
he passed his time idly
او وقت خود را به بطالت سپری کرد.
● پایان یافتن، به سرانجام رسیدن، رفع شدن، پشت سر گذاشتن
after a while, the crisis passes
پس از مدتی بحران به سر رسید.
the storm passed and the sun shone again
طوفان پایان یافت و آفتاب دوباره درخشید.
● جلو زدن، سبقت گرفتن
no passing permitted!
سبقت ممنوع!
the motorcycle passed all the cars
موتور سیکلت از همهی ماشینها جلو زد.
Japan has passed France in industrial production
ژاپن در تولید صنعتی از فرانسه جلو زده است.
● رفتن، منتقل شدن، رسیدن، تبدیل شدن
from school he passed to the military academy
از مدرسه به دانشکدهی افسری رفت.
this substance passes from a liquid to a gaseous state
این ماده از حالت آبگونگی به حالت گازی میرسد.
she passed imperceptibly from youth to age
او به طور نامحسوسی از جوانی به پیری رسید.
those tribes soon passed from the primitive to the civilized stage
آن قبایل زود از مرحلهی بدوی به تمدن رسیدند.
● (دادگاه و قاضی و غیره) حکم دادن، داوری کردن، نظر دادن
the judgement passed for the defendant
حکم به نفع خوانده صادر شد.
the court did not pass on the question of indemnity
دادگاه دربارهی موضوع غرامت، نظری نداد.
our concern is not to pass on the merits of this project
کار ما این نیست که در مورد فواید این طرح نظر بدهیم.
the judge passed sentence on the convicted man
قاضی دربارهی تنبیه مرد گناهکار حکم داد.
● تصویب کردن یا شدن
the committee passed his nomination
کمیته نامزدی او را تصویب کرد.
the bill passed the senate vote
لایحه از تصویب سنا گذشت.
the bill passed by a slim majority
لایحه با اکثریت قلیلی تصویب شد.
the proposal passed by unanimous vote
پیشنهاد با رای همگان تصویب شد.
● (در امتحان و غیره) قبول شدن یا کردن
he passed the test with a grade of "A"
او با نمره الف در امتحان قبول شد.
the examiner passed him on his written test but failed him on his oral test
ممتحن در امتحان کتبی به او نمرهی قبولی داد ولی در امتحان شفاهی او را رد کرد.
the professor passed all of the students
استاد همهی شاگردان را قبول کرد.
ten is a passing grade
نمرهی قبولی ده است.
● جا زدن، (با تقلب و غیره) رد کردن، جعل کردن، قالب کردن یا شدن
he has passed several bad checks
او چندین چک بیمحل صادر کرده است.
she tried to pass a counterfeit ten-dollar bill
او کوشید یک اسکناس جعلی ده دلاری را قالب کند.
nowadays, a lot of bad writing passes under the name of poetry
این روزها بسیاری نوشتهی بدتحت عنوان شعر قالب میشود.
he passed himself as a doctor
او خود را به عنوان پزشک جازد.
● عبور دادن
he passed the rope around the tree
او طناب را از دور درخت گذراند.
he passed the wire through the pipe
او سیم را از وسط لوله عبور داد
● مرخصی نامه، اجازهی عبور، جواز ورود (یا خروج)، گذرنامه، پروانه، مجوز
you need a pass to enter this base
برای ورود به این پایگاه کارت عبور لازم دارید.
they gave the soldier a three-day pass
به سرباز برگهی مرخصی سه روزه دادند.
● بلیط، بلیت
a season pass to Rudaki Hall
بلیط ورود به تالار رودکی برای تمام فصل
a free pass
بلیط مجانی
● گرفتاری، مخمصه، وضع، شرایط
a strange pass
گرفتاری عجیب
● قبولی
a pass grade
نمرهی قبولی
he was awarded a pass with distinction
او را با درجهی ممتاز قبول کردند.
● (بازی با توپ) پاس
he threw a high pass
او پاس بلندی داد.
● (با make) پرواز، گذر (با هواپیما و غیره)
he made several low passes over the building
او چندین بار از روی ساختمان پرواز کوتاه کرد
the satellite made its first pass over Chicago
ماهواره اولین گذر خود را برفراز شیکاگو انجام داد.
● (با make) لاس زدن، (با حرکت یا با چشم و غیره) علامت دادن
Hassan made a pass at the neighbor's wife and she slapped him
حسن به زن همسایه علامت داد او هم زد توی گوشش
● بیرون دادن (از سوراخ بدن)
the patient is passing blood
از بیمار خون میرود.
● به حرکت در آوردن (برچیزی)، مالیدن
she passed the comb through her hair
شانه را بر موی خود کشید.
he passed his hand over his face
دستش را بر صورت خود مالید.
she passed the cloth over the top of the table
پارچه را روی سطح فوقانی میز کشید.
● اظهار کردن
● (ورق بازی را) دستکاری کردن، تردستی کردن، چشم بندی کردن
● عبور
● روی دادن، اتفاق افتادن
● (به فکر و غیره) خطور کردن (رجوع شود به: passing)
* bring to pass
رویدادی را موجب شدن، ایجاد کردن
* come to pass
روی دادن، رخ دادن، اتفاق افتادن
the boy's dream come to pass
خواب پسر تحقق یافت.
* pass away (or on)
مردن، فوت کردن
* pass by
رد شدن، عبور کردن
* pass down
دهان به دهان نقل کردن یا شدن، به ارث گذاشتن
the stories which his father passed on to him
داستانهایی که پدرش برای او نقل میکرد.
* pass for
(به عنوان چیز بهتر از آنچه که هست) مورد قبول قرارگرفتن
* pass off
1- کمکم زائل شدن 2- روی دادن 3- وانمود کردن، جازدن، تقلب کردن 4- تمام شدن
* pass one's lips
1- گفتن، بر لب آوردن 2- خوردن، آشامیدن
* pass out
1- غش کردن، از حال رفتن 2- منتشر کردن، پخش کردن
* pass over
1- نادیده انگاشتن، حذف کردن 2- ترفیع (و غیره) ندادن به
* pass up
(عامیانه) قبول نکردن، (فرصت و غیره) غنیمت نشمردن، نپذیرفتن (پیشنهاد و غیره)