دیکشنری فارسی

pat (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pat/adj., adv.

● بهنگام، بموقع، بوقت

this pat joke got a big laugh

این مزاح بموقع موجب خنده‌ی فراوان شد.

● ساختگی، غیر صمیمانه، تند و سرسری، حاضر جوابانه

her answer to my serious questions seemed too pat

پاسخ‌های او به پرسش‌های جدی من تند و سرسری به نظر می‌آمد.

● تند و خوب آموخته (یا از حفظ شده)

he didn't repeat the poem more than twice before he had it pat

دوبار بیشتر شعر را تکرار نکرد و آن را کاملا از حفظ شد.

they know the rules off pat

آنها مقررات را خوب می‌دانند.

● سرضرب، درجا، فوری

his answers came pat

بی‌معطلی پاسخ می‌داد.

* have (down) pat

(عامیانه) خوب آموختن یا بلد بودن یا از بر بودن

* stand pat

(امریکا) 1- از تغییر عقیده یا روش خودداری کردن 2- (پوکر) روی دست خود خوابیدن (و ورق تازه نگرفتن)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن