دیکشنری فارسی

patch (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pach/n., vt., vi.

● وصله، پینه، پرگاله، پهرو، ژنده، لاخه

his clothes were full of patches

لباس‌های او پر از وصله بود.

she sewed a patch to the elbow of my jacket

او یک وصله به آرنج کت من دوخت.

● چسب زخم، نوار چسب برای روی زخم، (پارچه‌ی سیاه که با آن چشم را می‌پوشانند) چشم پوش، چشم بند، بالشتک چشم

the pirate was wearing a black eye patch

دزد دریایی چشم چپش را با پارچه‌ی سیاه پوشانده بود.

he covered the injection mark with a patch and an adhesive tape

جای آمپول را با یک تکه باند و نوار چسب پوشاند.

● (کوچک) تکه، لخته، قطعه، قواره، پهنک

cloud patches

تکه‌های ابر

patches of snow on the ground

تکه‌های برف روی زمین

a patch of ground by the river

یک قطعه زمین کوچک در کنار رودخانه

a kind of book which in patches is really interesting

گونه‌ای کتاب که درپاره‌ای جاها واقعا جالب است.

● (پوست و غیره) لک، لکه، پیسی، زغار، تفسه، وژنگ

a patch of white on the black horse's forehead

لکه‌ای سفید برپیشانی اسب سیاه

red patches on the baby's skin

لکه‌های سرخ برپوست نوزاد

● مزرعه‌ی کوچک، کشتزار، کردو، پالیز، مرزو، جالیز، پاشنگاه

a cabbage patch

پالیز کدو

a watermellon patch

کردوی هندوانه

a cucumber patch

جالیز خیار

a potato patch

کشتزار سیب زمینی

● رجوع شود به: beauty spot

● (برق و مکانیک) سیم همبند، سیم رابط، سیم سرهم بندی، همبندی کردن

patchboard

تخته‌ی همبندی، تخته‌ی سر هم بندی

phone patch

سیم همبند تلفن

● (کامپیوتر) پرگاله، (دستور اضافی) پس دستور

● وصله کردن، پرگاله کردن، پینه کردن، پهرو کردن

his trousers were patched

شلوار او وصله داشت.

my mother used to patch our socks

مادرم جوراب‌های ما را وصله می‌کرد.

● به هم دوختن

to patch a quilt

لحاف چهل تکه دوختن

● (معمولا با: up یا together) با عجله ساختن، سرهم بندی کردن

he was busy patching up another labor union

او مشغول سرهم بندی کردن یک اتحادیه کارگری دیگر بود.

● اصلاح کردن، فیصله دادن

the relations between those two men had been patched up repeatedly

روابط میان آن دو مرد مکررا اصلاح شده بود.

the two brothers patched up their differences

دو برادر اختلافات خود را حل کردند.

● (ارتش) سردوشی

● یخ شناور، یخپاره

* go through (or hit or strike, etc.) a bad patch

دوران بدی را گذراندن

poetry is going through a bad patch

شعر و شاعری دوران بدی را طی می‌کند.

* in patches

در برخی جاها، اینجا و آنجا، به طور ناقص، کم و بیش

* not be a patch on somebody (or something)

به خوبی قبلی‌ها نبودن، به پای کس یا چیز دیگر نرسیدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن