patch (1)
معنی کامل و مثالها
/pach/n., vt., vi.
● وصله، پینه، پرگاله، پهرو، ژنده، لاخه
his clothes were full of patches
لباسهای او پر از وصله بود.
she sewed a patch to the elbow of my jacket
او یک وصله به آرنج کت من دوخت.
● چسب زخم، نوار چسب برای روی زخم، (پارچهی سیاه که با آن چشم را میپوشانند) چشم پوش، چشم بند، بالشتک چشم
the pirate was wearing a black eye patch
دزد دریایی چشم چپش را با پارچهی سیاه پوشانده بود.
he covered the injection mark with a patch and an adhesive tape
جای آمپول را با یک تکه باند و نوار چسب پوشاند.
● (کوچک) تکه، لخته، قطعه، قواره، پهنک
cloud patches
تکههای ابر
patches of snow on the ground
تکههای برف روی زمین
a patch of ground by the river
یک قطعه زمین کوچک در کنار رودخانه
a kind of book which in patches is really interesting
گونهای کتاب که درپارهای جاها واقعا جالب است.
● (پوست و غیره) لک، لکه، پیسی، زغار، تفسه، وژنگ
a patch of white on the black horse's forehead
لکهای سفید برپیشانی اسب سیاه
red patches on the baby's skin
لکههای سرخ برپوست نوزاد
● مزرعهی کوچک، کشتزار، کردو، پالیز، مرزو، جالیز، پاشنگاه
a cabbage patch
پالیز کدو
a watermellon patch
کردوی هندوانه
a cucumber patch
جالیز خیار
a potato patch
کشتزار سیب زمینی
● رجوع شود به: beauty spot
● (برق و مکانیک) سیم همبند، سیم رابط، سیم سرهم بندی، همبندی کردن
patchboard
تختهی همبندی، تختهی سر هم بندی
phone patch
سیم همبند تلفن
● (کامپیوتر) پرگاله، (دستور اضافی) پس دستور
● وصله کردن، پرگاله کردن، پینه کردن، پهرو کردن
his trousers were patched
شلوار او وصله داشت.
my mother used to patch our socks
مادرم جورابهای ما را وصله میکرد.
● به هم دوختن
to patch a quilt
لحاف چهل تکه دوختن
● (معمولا با: up یا together) با عجله ساختن، سرهم بندی کردن
he was busy patching up another labor union
او مشغول سرهم بندی کردن یک اتحادیه کارگری دیگر بود.
● اصلاح کردن، فیصله دادن
the relations between those two men had been patched up repeatedly
روابط میان آن دو مرد مکررا اصلاح شده بود.
the two brothers patched up their differences
دو برادر اختلافات خود را حل کردند.
● (ارتش) سردوشی
● یخ شناور، یخپاره
* go through (or hit or strike, etc.) a bad patch
دوران بدی را گذراندن
poetry is going through a bad patch
شعر و شاعری دوران بدی را طی میکند.
* in patches
در برخی جاها، اینجا و آنجا، به طور ناقص، کم و بیش
* not be a patch on somebody (or something)
به خوبی قبلیها نبودن، به پای کس یا چیز دیگر نرسیدن