دیکشنری فارسی

patina (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/pat´'n ǝ, pǝ tē´nǝ/n.

● (لایه‌ی سبز رنگی که روی برنز و مس می‌نشیند و به آن کهنگی و زیبایی می‌دهد) زنگار

patina to a bronze statue is like character to a face

زنگار روی مجسمه‌ی برنزی همچون شخصیت بر چهره است.

● جلا، درخشندگی، ارزش معنوی، هرپوششی که حاکی از گذشت زمان باشد (با تداعی خوب)

the furniture, like their happy marriage, gradually acquired a patina of age

اسباب خانه، مانند ازدواج سعادت آمیز آنان به تدریج از جلای قدمت بهره‌مند شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن