دیکشنری فارسی

pawn (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pôn/n., vt.

● گرو، گروی، وثیقه، تضمین

to put a ring in pawn

یک انگشتر را گرو گذاشتن

● گروگان

he had to leave behind his mother and his two sons as pawns

او مجبور شد مادر و دو پسرش را به عنوان گروگان آنجا بگذارد و برود.

● گروگذاری، وثیقه دهی، دادن تضمین

● گرو گذاشتن

she pawned her overcoat and bought bread with the money

پالتو خود را گرو گذاشت و با پول آن نان خرید.

he had to pawn his gold watch

مجبور شد ساعت طلای خود را گرو بگذارد.

● (آبرو یا آینده و غیره) به خطر انداختن، قمار کردن با، بازی کردن با

to pawn one's honor

آبرو و شرف خود را به خطر انداختن

he pawns his future for a moment of pleasure

به خاطر لحظه‌ای لذت با آینده‌ی خود بازی می‌کند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن