دیکشنری فارسی

pay (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pā/n., adj., vt., vi.

● پرداختن، پرداخت کردن، (پول) دادن، تادیه کردن

I paid you five tomans

من به شما پنج تومان دادم.

I paid him to paint the door

به او پول دادم که در را رنگ بزند.

he paid all his creditors

او به همه‌ی طلبکارانش پول داد.

to pay high wages

حقوق زیاد دادن

to pay interest on a loan

بهره‌ی وام را دادن

to pay taxes

مالیات پرداختن

to pay a debt

بدهی را پرداختن

the oil company pays his expenses

شرکت نفت هزینه‌ی سفر او را می‌دهد.

to pay cash

پول نقد دادن

● تسویه کردن، بازپرداخت کردن، بازپرداختن

to pay a bill

صورتحسابی را تسویه کردن

● (احترام یا توجه و غیره) کردن

to pay attention

توجه کردن، حواس خود را جمع کردن

we went to his funeral to pay our respects

برای ادای احترام به مجلس ختم او رفتیم.

to pay a visit to the capital

از پایتخت دیدن کردن

he paid no heed to my repeated warnings

به هشدارهای مکرر من گوش نکرد.

● بازده داشتن، سود (یا درآمد) دادن

that investment paid 5 percent

آن سرمایه گذاری 5 درصد سود داشت.

his job pays very little

شغل او کم درآمد است.

factory workers are paid by the hour

مزد کارگران کارخانه بر حسب ساعت پرداخت می‌شود.

a job that pays $ 90

شغلی که حقوق آن نود دلار است

● ارزیدن، ارزش داشتن، فایده داشتن، نفع داشتن

it will pay him to listen

اگر گوش بدهد به نفع او خواهد بود.

it paid the store to stay open evenings

برای دکان صرف داشت که شب‌ها باز بماند.

violence never pays

خشونت هرگز فایده ندارد.

● تلافی کردن، جبران کردن یا شدن، به سزای خود رسیدن یا رساندن

his troubles were well paid in the end

بالاخره زحمات او خوب جبران شد.

how can I pay you back for your kindness

چگونه می‌توانم مهربانی‌های شما را جبران کنم

he cheated me but I'll find some way to pay him back

او مرا گول زد ولی من هم هر طور شده تلافی خواهم کرد.

I will make him pay for the injustices he has done

من تقاص بی‌عدالتی‌های او را خواهم گرفت.

I paid a very high price for this carelessness

این بی دقتی برایم خیلی گران تمام شد.

● پرداخت، تادیه

● مزد، دستمزد، حقوق

no work, no pay!

اگر کارنکنی از مزد خبری نخواهد بود!

women are demanding equal pay for equal work

زن‌ها خواستار مزد برابر برای کار برابر هستند.

● پرداخت هزینه (ی سفر و غیره)، فوق العاده

travel pay

پرداخت هزینه‌ی سفر

overtime pay

فوق‌العاده‌ی اضافه کاری

● دارای روزنه برای انداختن پول، پولی

pay telephone

تلفن پولی (که پول در آن می‌اندازند)

pay toilet

مستراح پولی

pay television

تلویزیون پولی

● (نادر) آدم بدحساب

● (خاک معدنی) غنی، باصرفه (که ارزش بهره برداری را دارد)، قابل بهره برداری

pay gravel

سنگریزه‌ی غنی (از نظر مواد معدنی)

pay ore

خاک معدنی با صرفه

● به حساب ریختن یا گذاشتن

haven't you paid the check into your account yet?

هنوز چک را به حساب خودت نگذاشته‌ای‌؟

* he who pays the piper calls the tune

کسی که مزد فلوت‌زن را می‌دهد حق انتخاب آهنگ را دارد، اختیار با کسی است که هزینه یا مسئولیت را تقبل کند

* in the pay of

اجیر، مزد بگیر، مزدور

the spy was in the pay of a foreign country

جاسوس مزدور یک کشور خارجی بود.

* pay as you go

هزینه را هنگام ایجاد آن دادن (نه از پیش)

* pay back

1- پس دادن (پول)، بازپرداخت کردن 2- تلافی کردن، جبران کردن

* pay by check

با چک پرداخت کردن

* pay ceiling

حد بالای مزد، حداکثر دستمزد

* pay down

1- نقد دادن، نقدا پرداخت کردن 2- (در خرید قسطی) بیعانه دادن، پیش پرداخت دادن

* pay for

تقاص پس دادن، عواقب عمل بد را چشیدن

sooner or later she will pay for her evil deeds

دیر یا زود تقاص اعمال بد خود را پس خواهد داد.

* pay in installment

قسطی پرداخت کردن

* pay off

1- همه‌ی بدهی را دادن، تسویه کردن، یکجا بازپرداخت کردن 2- انتقام گرفتن، تقاص گرفتن 3- (عامیانه) نتیجه مطلوب دادن، موجب‌کامیابی شدن

his efforts paid off

کوشش‌های او نتیجه بخش بود.

4- (سینه‌ی کشتی) از جهت وزش باد منحرف شدن یا کردن

* pay one's way

(در مورد هزینه) سهم خود را دادن، نسیه یا قسطی نخریدن، نقدا خریدن

* pay out

1- پول دادن، سلفیدن، خرج کردن 2- (طناب و سیم و غیره) کم‌کم بیرون دادن

* pay the piper his due

باید اجر زحمات دیگران را بدهی، قدرشناس باش

* pay through the nose (for something)

مغبون شدن، (در خرید) گول خوردن

* pay up

به طور کامل یا به موقع پرداخت کردن، سلفیدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن