دیکشنری فارسی

peak (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/pēk/n., adj., vt., vi.

● قله، چکاد، شخ، ستیغ

Damavand is the highest peak in the Alborz mountains

دماوند بلندترین قله‌ی رشته کوه‌های البرز است.

● (کلاه یا بام و غیره) نوک، راس، تیزه، تارک

the peak of his cap

نوک کلاه او

the bird sat on the peak of the shingled roof

پرنده روی تیزه‌ی شیروانی نشست.

● هر چیز قله مانند

the clouds are piled in white peaks

ابرها به صورت قله‌های سپید انباشته شده‌اند.

● اوج، بلندترین نقطه یا مرحله، حد اعلا

his fame reached its peak

شهرت او به اوج خود رسید.

the peak of production

بیشینه‌ی تولید

● بخش باریک و نوک‌تیز کشتی (در عقب و به ویژه در جلو)، تیزه‌ی سینه، گوشه‌ی فوقانی بادبان

● (آواشناسی) اوج هجا، قله‌ی هجا

● وابسته به اوج یا حد اعلی، بیشینه

at peak hours the roads get congested with cars

در ساعات پر مشغله جاده‌ها از اتومبیل پر می‌شود.

once in a while, a Sufi reaches peak experience

گهگاه یک صوفی به مرحله‌ی خلسه می‌رسد.

● (نیزه یا پارو و غیره) به طرف بالا نگهداشتن، راست نگهداشتن

● به حد اعلی رسیدن، بیشینه شدن

in the early part of the evening, electricity consumption peaks and then gradually subsides

مصرف برق در اوایل شب به اوج می‌رسد و سپس به تدریج کم می‌شود.

our sales have peaked

میزان فروش ما به حد اعلی رسیده است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن