peel (1)
معنی کامل و مثالها
/pēl/vt., vi., n.
● (به ویژه میوه و گیاه) پوست کندن
she peeled an apple for me
سیبی برایم پوست کند.
peeled potatoes
سیب زمینی پوست کنده
this machine peels shrimp automatically
این ماشین به طور خود کار پوست میگو را جدا میکند.
to peel off a banana
پوست موز را کندن
● (عامیانه) لباس در آوردن، رخت کندن
it was so hot that we had to peel off our shirts
آنقدر هوا گرم بود که مجبور شدیم پیراهنهای خود را بکنیم.
● ور آمدن، کنده شدن
sunburned skin peels
پوست (بدن) که در آفتاب سوخته است ور میآید.
the old paint was peeling
رنگ قدیمی داشت ور میآمد.
● پوست میوه
orange peel
پوست پرتقال
don't throw your banana peel in the street!
پوست موز را در خیابان نیانداز!
* peel off
1- کندن 2- ور آمدن 3- (هوانوردی: ناگهان از گروه هواپیماهای هم پرواز جدا شدن) جدا پرواز شدن، جدا پریدن 4- (خودمانی) رفتن، عازم شدن، راهی شدن 5- (خودمانی) به سوی دیگر رفتن، دگر سوی شدن
* peel rubber (or tires)
(امریکا - خودمانی) اتومبیل را به سرعت به حرکت در آوردن