دیکشنری فارسی

peel (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pēl/vt., vi., n.

● (به ویژه میوه و گیاه) پوست کندن

she peeled an apple for me

سیبی برایم پوست کند.

peeled potatoes

سیب زمینی پوست کنده

this machine peels shrimp automatically

این ماشین به طور خود کار پوست میگو را جدا می‌کند.

to peel off a banana

پوست موز را کندن

● (عامیانه) لباس در آوردن، رخت کندن

it was so hot that we had to peel off our shirts

آنقدر هوا گرم بود که مجبور شدیم پیراهن‌های خود را بکنیم.

● ور آمدن، کنده شدن

sunburned skin peels

پوست (بدن) که در آفتاب سوخته است ور می‌آید.

the old paint was peeling

رنگ قدیمی داشت ور می‌آمد.

● پوست میوه

orange peel

پوست پرتقال

don't throw your banana peel in the street!

پوست موز را در خیابان نیانداز!

* peel off

1- کندن 2- ور آمدن 3- (هوانوردی: ناگهان از گروه هواپیماهای هم پرواز جدا شدن) جدا پرواز شدن، جدا پریدن 4- (خودمانی) رفتن، عازم شدن، راهی شدن 5- (خودمانی) به سوی دیگر رفتن، دگر سوی شدن

* peel rubber (or tires)

(امریکا - خودمانی) اتومبیل را به سرعت به حرکت در آوردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن