دیکشنری فارسی

peer (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pir/n., vt.

● (به ویژه از نظر قانون یا رتبه) برابر، همال، همگن، هم تراز، هم سنخ، هم رتبه، نظیر، هم ارج

scholars of the first rank welcomed him as their peer

دانشمندان تراز اول او را به عنوان هم سنخ خود با آغوش باز پذیرفتند.

he has no peers in mathematics

در ریاضیات نظیر ندارد.

● هم سن و سال، هم سن، همسال

girls and boys tend to form groups of their peers

دختران و پسران تمایل به تشکیل گروه‌های همسال خود را دارند.

peer group

گروه همسالان

peer pressure

فشار همگنان

● (قدیمی) برابر بودن (با)، همگن شدن یا بودن

● (انگلیس) اشرافی، بارن، دوک، اعیان زاده، عضو مجلس اعیان

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن