دیکشنری فارسی

pelt (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pelt/vt., vi., n.

● پرتاب کردن (به سوی)، انداختن، افکندن، پرت کردن

the girls pelted us with green apples

دخترها سیب‌های سبز به ما پرتاب کردند.

the students started pelting stones

دانشجویان شروع کردند به سنگ اندازی.

● (به طور متوالی) ضربه زدن، (پی در پی) کوفتن

the smith pelted away at his hot iron

آهنگر مرتبا آهن گرم را می‌کوبید.

I listened to the rain pelt and rattle on the tin roof

به صدای خوردن و تلق تلق باران روی شیروانی گوش دادم.

● (پی در پی) پرسیدن، گفتن

reporters pelted him with questions

خبرنگاران او را سوال‌پیچ کردند.

they pelted him with ridicule

او را مورد تمسخر شدید قرار دادند.

● شتاب کردن، عجله کردن، شتافتن

the whole crowd began pelting to the beach

همه‌ی جماعت به طرف ساحل شتافتند.

● (نادر) پرتاب، افکنش

● ضربه، تکانه

I gave him a good pelt on the head with my stick

با چوب خود ضربه‌ی جانانه‌ای بر سر او زدم.

* (at) full pelt

با سرعت تمام، با شتاب زیاد

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن