دیکشنری فارسی

pen (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/pen/n., vt.

● قلم، خامه، کلک

fountain pen

قلم خودنویس

ball-point (pen)

(قلم) خودکار

she lived by her pen

او از راه قلمش نان می‌خورد.

a few poems from her sweet pen

چند شعری به خامه‌ی شیرین او

the pen is mightier than the sword

قلم از شمشیر نیرومندتر است.

● نگارش، نویسندگی

● نوشتن، نگاشتن

all the letters penned by him

همه‌ی نامه‌هایی که توسط او نگاشته شده

to pen a poem

شعر نوشتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن