دیکشنری فارسی

phase (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fāz/vi., n., vt.

● (نجوم - ماه و سیارات - جمع) اهله، چهر

the various phases of the moon

اهله‌ی گوناگون ماه

● مرحله، دوره، گام، گامه

the country entered a new phase of economic development

کشور وارد مرحله‌ی جدیدی از ترقی اقتصادی شد.

the final phase of production

گام نهایی تولید

the different phases of children's development

دوره‌های گوناگون رشد کودکان

the early phases of the war

گامه‌های آغازین جنگ

the virulent phase of a disease

مرحله‌ی شدید بیماری

● جنبه، پهلو

the moral phase of this problem

جنبه‌ی اخلاقی این مسئله

articles which deal with the various phases of life in this rural area

مقاله‌هایی که با جنبه‌های مختلف زندگی در این ناحیه‌ی روستایی سر و کار دارند

● (فنی) حالت، فاز

in its solid phase water exists as ice

در حالت جامد آب به صورت یخ است.

ice is one of the phases of H2O

یخ یکی از اشکال H2O است.

● (جانورشناسی - تغییر رنگ پوست یا پر یا مو بر حسب فصل یا سن) رنگ گامه، رنگامه

the silver phase of the red fox

رنگامه‌ی نقره فام روباه قرمز

● (معمولا با: in یا into) مرحله به مرحله انجام دادن، زمان بندی کردن، گامی کردن، گام به گام انجام دادن، فاز بندی کردن

new-model autos are now being phased in

اتومبیل‌های مدل جدید را دارند به تدریج عرضه می‌کنند.

a new plan for phased disarmament

نقشه‌ی جدیدی برای خلع سلاح گام به گام

a phased infantry advance with coordination between units

پیشروی مرحله به مرحله‌ی پیاده نظام با هماهنگی میان یگان‌ها

a phased march toward a free economy

پیشرفت زمان بندی شده به سوی اقتصاد آزاد

* in phase

هم مرحله، هماهنگ، همگام، همزمان، هم‌فاز

this voltage must be in phase with the primary antenna voltage

این ولتاژ بایستی با ولتاژ اولیه‌ی آنتن هماهنگ (هم فاز) باشد.

* phase out

(به تدریج) پایان یافتن، (گام به گام) تمام شدن، (مرحله به مرحله) خاتمه یافتن

* out of phase

دارای مراحل ناجور، ناهمگام، ناهماهنگ، ناهمزمان، ناهم فاز

your car's windshield wipers are out of phase

برف پاک کن‌های اتومبیل شما هماهنگ نیستند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن