دیکشنری فارسی

pick (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/pik/vt., vi., n.

● کلنگ زدن، (با کلنگ یا ابزار مشابه) کندن، خرد کردن، سوراخ کردن

picking the hard clay

کندن خاک سفت (با کلنگ)

● (پوشش یا گوشت چیزی را) کندن، پاک کردن

the priest picked the chicken bones clean

کشیش مرغ را خورد و فقط استخوان‌هایش را گذاشت.

to pick a goose

پر غاز را کندن

● خلال کردن

he was picking his teeth with a knife

او داشت با چاقو بین دندان‌های خود را پاک می‌کرد.

● چیدن

to pick flowers

گل چیدن

fruits are ripe for picking

میوه‌ها آماده‌ی چیدن هستند.

the picking season

فصل برداشت (یا چیدن) محصول

freshly picked lettuce

کاهویی که تازه برداشت شده است

● برگزیدن، انتخاب کردن، دست چین کردن

she was picking only the ripest peaches

او فقط رسیده‌ترین هلوها را دستچین می‌کرد.

pick any one of the neckties you like

هر یک از کراوات‌ها را که دوست داری انتخاب کن.

they picked him as the party's new leader

او را به عنوان رهبر جدید حزب برگزیدند.

haven't you picked a name for your baby yet?

آیا هنوز اسمی برای نوزاد خود انتخاب نکرده‌اید؟

● یکی یکی برداشتن، (با نوک خود) دانه دانه برداشتن، دانه چیدن، نوک زدن، نوک نوک کردن

my mother picked the bread crumbs off the table

مادرم تکه‌های نان را از روی میز جمع کرد.

a chicken picks food with its bill

جوجه با نوک خود دانه بر می‌دارد.

the chicken was cruelly picked by the bigger roosters

خروس‌های بزرگتر ظالمانه جوجه را نوک زدند.

crows were picking about the farm

کلاغ‌ها در مزرعه دانه می‌چیدند.

● (با ابزار تیز) ور آوردن، جدا کردن، از جا کندن

to pick cotton

پنبه زدن

with a knife he picked the cover off the hammer's handle

او با چاقو روکش دسته‌ی چکش را ور آورد.

● دستبرد زدن، (با حیله یا زور) محتوای چیزی را برداشتن

he lives by picking pockets

او با جیب‌بری امرار معاش می‌کند.

a pickpocket

جیب‌بر

picking and stealing

دستبرد و دزدی

he is skilled in picking the brains of his associates

او در بهره‌گیری از افکار همکارانش ید طولا دارد.

● (ساز زهی) مضراب، زخمه

● (قفل را با سیم یا میخ و غیره و دزدکی) باز کردن

Ahmad picked the lock and stole the jewelry

احمد قفل را دزدانه باز کرد و جواهرات را سرقت کرد.

● (با بی میلی) خوردن، کم خوری کردن

children were picking at their food

بچه‌ها از سر سیری خوراک خود را می‌خوردند.

● (خیاطی) حاشیه دوزی کردن، تو گذاشتن و دوختن

a pocket flap picked by hand

در جیب که با دست حاشیه دوزی شده بود

● (بینی را) با انگشت پاک کردن

don't pick your nose so much!

اینقدر دست توی دماغت نکن‌!

● دنبال (دردسر یا خرده‌گیری یا دعوا) گشتن

to pick a quarrel

دعوا کردن

he likes to pick an argument with anyone

او دوست دارد سر بحث را با هر کسی باز کند.

I haven't come here to pick flaws

اینجا نیامده‌ام که عیب‌جویی کنم.

● (سازهای زهی) زدن (با مضراب یا انگشت)، نواختن

she can pick a guitar with great skill

می‌تواند با مهارت زیادی گیتار بزند.

● گزینش، انتخاب

he had the pick of several jobs

او می‌توانست از میان چندین شغل انتخاب بکند.

take your pick!

هر کدام را می‌خواهی برگزین‌!

● گل سر سبد، گلچین، نخبه، سرآمد، زبده، گزیده، منتخب

the pick of the rebel forces

نخبه‌ترین نیروهای شورشی

the pick of this year's films

گزیده‌ی فیلم‌های سال

● محصول، برداشت

the biggest apple pick in recent years

بزرگترین محصول سیب در سال‌های اخیر

the first pick of peaches

نوبر هلو

● رجوع شود به: scrap

● (محصول) برداشت، برداره

* pick and choose

با دقت انتخاب کردن

* pick apart (or to pieces)

1- از هم مجزا کردن، (ماشین آلات و غیره) پیاده کردن، از هم پاشاندن، تکه تکه کردن 2- مورد خرده‌گیری دقیق قرار دادن

* pick at

1- کم خوری کردن 2- از سر سیری خوردن، با بی میلی تناول کردن 3- عیب‌جویی کردن، پیله کردن (به کسی) 4- دست‌ور کردن، انگولک کردن

* pick off

1- کندن، ور آوردن، ور آمدن 2- (با دقت) هدف گیری کردن، (با تیر) زدن

* pick on

1- برگزیدن، گزیدن، انتخاب کردن 2- (عامیانه) پاپی کسی شدن، (به کسی) پیله کردن، سر به سر گذاشتن

* pick one's way

(با دقت) پیشروی کردن، راه گزینی کردن، (با احتیاط) رفتن

* pick out

1- برگزیدن، گزیدن، انتخاب کردن 2- تشخیص دادن، سوا کردن، شناختن، درک کردن

* pick over

(یکی یکی) بررسی کردن، (به نوبت) سنجیدن، دسته بندی کردن، دسته دسته کردن

* pick someone (or something) to pieces

کسی (یا چیزی) را مورد بررسی و خرده‌گیری قرار دادن

* pick up

1- برداشتن، بلند کردن

I can't pick up that heavy stone

نمی‌توانم آن سنگ بزرگ را بلند کنم.

2- (به ویژه از روی اتفاق) به دست آوردن، تحصیل کردن، کسب کردن

there he picked up a beautiful wife and an excellent job

در آنجا یک همسر زیبا و یک شغل عالی به دست آورد.

3- (با اتومبیل و غیره) رفتن و با خود بردن یا آوردن

I will pick you up in my car at seven

ساعت هفت با ماشین می‌آیم دنبالت.

4- بازداشت کردن، توقیف کردن

the drunken man was picked up by the police

پاسبانان مرد مست را گرفتند.

5- سرعت گرفتن 6- احیا شدن، تجدید نیرو کردن، بهبود یافتن

business is picking up

کاسبی دارد رونق می‌گیرد.

7- ادامه دادن، از سر گرفتن 8- (با رادیو و غیره) گرفتن

one can pick up more stations with this radio

با این رادیو ایستگاه‌های بیشتری را می‌شود گرفت.

9- تمیز کردن، مرتب کردن

the mother had gotten tired of picking up after the children

مادر از جمع و جور کردن ریخت و پاش بچه‌ها خسته شده بود.

10- (عامیانه) خانم بلند کردن

* pick up on

1- درک کردن، پی بردن 2- آغاز کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن