دیکشنری فارسی

pie (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/pī/n.

● (شیرینی) پای

Jahangir likes apple pie

جهانگیر پای سیب دوست دارد.

● (خوراکپزی) پای

in London we had kidney pie

در لندن پای قلوه خوردیم.

meat pie

پای گوشت دار

● کیک لایه‌دار، کیک تو خامه‌ای، بزم آورد

● (امریکا - خودمانی) هر چیز خوب و آسان، فساد سیاسی، مبلغ کل (که باید به صورت سهم تقسیم شود)، کار، عمل

she wanted her finger in every political pie

او می‌خواست در هر کار سیاسی دخالت داشته باشد.

teachers did not get their share of the economic pie

معلم‌ها از رونق اقتصادی سهمی نبردند.

* as easy as pie

(عامیانه) بسیار آسان، مثل آب خوردن

* pie in the sky

نقشه‌ی غیر عملی، آرمان تحقق ناپذیر، خواب و خیال

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن