pile (1)
معنی کامل و مثالها
/pīl/n., vi., vt.
● توده (به ویژه چیزهای هم نوع)، کومه، کوت، تل، کوهه، کندله، انباشته، کپه
a pile of gold coins
یک کپه سکهی طلا
a pile of books
یک کومه کتاب
we divided the newspapers into two piles
روزنامهها را به دو توده تقسیم کردیم.
● (آیین مرده سوزی) تل هیزم
finally they put the corpse on the pile
در پایان نعش را روی تل هیزم میگذارند.
● بنای بزرگ، عمارت مجلل، ساختمان عظیم
● (عامیانه) مقدار زیاد، یک عالمه
I have got piles of work to do tonight
امشب یک عالمه کار دارم.
● (عامیانه) پول زیاد، ثروت هنگفت
he made a pile and retired early
او ثروت کلانی به هم زد و زودتر از موعد بازنشسته شد.
● (برق) پیل الکتریکی، باتری، قوه
● (قدیمی) واکنشگر هستهای، راکتور اتمی
● توده کردن یا شدن، تلنبار کردن، انباشتن، کپه کردن، تل ساختن، کوت کردن، کومه کردن
he piled the shoes on top of each other
او کفشها را روی هم انباشته کرد.
the children were piling up the leaves
بچهها برگها را تلنبار میکردند.
office work that had piled up for months
کارهای اداره که ماهها انباشته شده بود
● (با: onto یا with) پر کردن، بار کردن
he piled the rice onto his plate
او بشقاب خود را از پلو پر کرد.
the truck was piled high with watermelons
کامیون مملو بود از هندوانه.
● (دسته جمعی و به طور نامنظم) آمدن، رفتن، خارج شدن، وارد شدن
the door opened and school children piled out
در باز شد و شاگردان مدرسه ریختند بیرون.
I saw soldiers that were piling into the movie house
سربازان را دیدم که دسته جمعی وارد سینما میشدند.
● (اغلب با: up) گرد آوردن
gradually he piled up a lot of information on Rustam
کم کم اطلاعات زیادی دربارهی رستم گردآوری کرد.
* pile it on
پر حرفی کردن، غلو کردن، گزافه گویی کردن
* pile on the agony
چیزی را بدتر از آنچه هست پنداشتن یا جلوه دادن