دیکشنری فارسی

pinion (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/pin´yǝn/n., vt.

● (آخرین بخش استخوانی بال پرنده) نوک بال، بالسر، تریز

● (شعر قدیم) بال، کنگ

● (شعر قدیم) پر

● بال پرنده را چیدن یا بستن (برای جلوگیری از فرار)، بال‌بند کردن، کفتر بند کردن

● دستان کسی را بستن (معمولا به بدن)، کت‌بند کردن

the police pinioned the thief

پاسبان‌ها کتف‌های دزد را بستند.

● محدود کردن، (مجازی) دست و پای کسی را بستن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن