دیکشنری فارسی

pip (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/pip/vi., vt.

● (مانند جوجه) جیک جیک کردن، بیب بیب کردن (مثل فرستنده‌ی رادیویی)

● سر از تخم در آوردن

● (انگلیس - عامیانه) با تیر (یا سنگ و غیره) زدن

she was pipped in the neck

به گردنش زدند (به گردنش خورد).

* pip someone at the post

(انگلیس) با دشواری یا در آخرین لحظه شکست دادن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن