دیکشنری فارسی

pitapat

معنی فارسی

با ضربه هاي تند و متوالي، تپ تپ، تاپ تاپ

تپ تپ کردن، تاپ تاپ کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/pit´ǝ pat´/adv., n., vi.

● با ضربه‌های تند و متوالی، تپ تپ، تاپ تاپ

my heart went pitapat

قلبم تاپ تاپ کرد.

she came running pitapat down the corridor in her bare feet

او با پای برهنه تاپ تاپ در راهرو می‌دوید.

● تپ تپ کردن، تاپ تاپ کردن

love pitapatted in their hearts

قلب‌های آنها از شدت عشق تاپ تاپ می‌کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن