دیکشنری فارسی

pitch (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/pich/vt., vi., n.

● افکندن، پرتاب کردن، انداختن، پراندن، سوت کردن

he pitched the ball and I batted it

او گوی را پرت کرد و من با چوگان آنرا زدم.

farmers were pitching bundles of cotton into the wagon

کشاورزان بسته‌های پنبه را به داخل واگن می‌انداختند.

● (خیمه و غیره) برپا کردن، زدن، جایگزین شدن، اتراق کردن

to pitch a tent

خیمه زدن

they pitched camp by the river

آنها در کنار رودخانه اردو زدند.

● دور انداختن

he crumpled the letter and pitched it

نامه را مچاله کرد و دور انداخت.

● (مهجور) آرایش جنگی کردن، رزم آرایی کردن

pitched battle

نبرد با آرایش نظامی

● (در اندازه یا حد معینی) تنظیم کردن

he pitched his speech at a simple level so that even children could understand

او نطق خود را به طرز ساده‌ای ادا کرد، به طوریکه حتی بچه‌ها آن را فهمیدند.

● (آواز) دانگ، (صدا) زیروبمی، ارتفاع، (ساز موسیقی) کوک کردن، میزان کردن، نواک

a high-pitched voice

صدای زیر

she pitched the melody in the key of A

او ملودی را در کلید A تنظیم کرد.

● از سر افتادن، شیرجه رفتن، فرو افتادن، نقش بر زمین شدن

his foot caught in a rock and he pitched forward

پایش به سنگ گرفت و پرت شد به جلو.

● سرازیر شدن، شیب دار شدن

here the road turns and pitches sharply

در اینجا جاده می‌پیچد و شدیدا سرازیر می‌شود.

● (کشتی و هواپیما) تکان خوردن، (ناگهان) الاکلنگ کردن، (از سینه و سپس از پاشنه) بلند شدن، بالا و پایین رفتن، تکان (در دریا یا هوای طوفانی)، تلاطم

the ship pitched violently in the stormy sea

در دریای طوفانی کشتی بشدت دچار تلاطم شد.

● (بیس بال) گوی پران بودن، گوی پرانی کردن

he pitched for ten years before retiring from baseball

پیش از کناره‌گیری از بیس‌بال ده سال گوی پران بود.

● پرتاب

her pitch (of the ball) was quite off the mark

پرتاب او از هدف بسیار فاصله داشت.

● هر چیز افکنده شده، طول پرتاب

● میزان، درجه، حد

emotions reached a high pitch

احساسات به حد بالایی رسید (بالا گرفت).

● میزان شیب، درجه‌ی سرازیری

● نحوه‌ی حرف زدن، (به ویژه فروشندگان) چرب زبانی

● (انگلیس) زمین بازی

a cricket pitch

زمین بازی کریکت

at the end of the match the crowd invaded the pitch

در پایان مسابقه جمعیت ریختند توی زمین بازی.

● محل خیمه زنی، محل پارک کردن تریلرها و کمپرسی‌ها

● (دستفروش و روزنامه فروش و غیره) محل کسب (معمولا در پیاده‌رو)، دکه

● (معماری) میزان شیب بام، شیب داشتن

the roof of this house pitches sharply

بام این خانه شیب تندی دارد.

● (کان شناسی) فرو رفتگی رگه یا لایه

● (بازی گلف) ضربه زدن به طوری که گوی در هوا قوس بزند، (این نوع ضربه) ضربه‌ی قوسی

● (پروانه‌ی هواپیما) زاویه‌ی ملخ، گام ملخ، زاویه‌ی پره‌های پروانه، مسافتی که پروانه در یک دور زدن به جلو می‌رود

● (مکانیک) فاصله‌ی مراکز دو دنده یا پیچ متوالی، فاصله‌ی یک شیار تا شیار مشابه، گام

● قله، اوج، بالاترین حد

when the general hilarity was at its pitch

هنگامی که شادمانی همگانی به اوج خود رسیده بود

* in there pitching

(امریکا - خودمانی) در حال فعالیت یا کار با کمال اشتیاق

* make a pitch for

(امریکا - خودمانی) از چیزی یا کسی تعریف کردن

* pitch in

(عامیانه) 1- با حرارت آغاز به کار کردن 2- همکاری کردن، سهیم شدن در کار

* pitch into

(عامیانه) حمله کردن (لفظی یا بدنی)

the boss pitched into me and said I was working poorly

رئیس به من توپید و گفت بد کار می‌کنم.

* pitch on (or upon)

انتخاب کردن، برگزیدن، تعیین کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن