pitch (2)
معنی کامل و مثالها
/pich/vt., vi., n.
● افکندن، پرتاب کردن، انداختن، پراندن، سوت کردن
he pitched the ball and I batted it
او گوی را پرت کرد و من با چوگان آنرا زدم.
farmers were pitching bundles of cotton into the wagon
کشاورزان بستههای پنبه را به داخل واگن میانداختند.
● (خیمه و غیره) برپا کردن، زدن، جایگزین شدن، اتراق کردن
to pitch a tent
خیمه زدن
they pitched camp by the river
آنها در کنار رودخانه اردو زدند.
● دور انداختن
he crumpled the letter and pitched it
نامه را مچاله کرد و دور انداخت.
● (مهجور) آرایش جنگی کردن، رزم آرایی کردن
pitched battle
نبرد با آرایش نظامی
● (در اندازه یا حد معینی) تنظیم کردن
he pitched his speech at a simple level so that even children could understand
او نطق خود را به طرز سادهای ادا کرد، به طوریکه حتی بچهها آن را فهمیدند.
● (آواز) دانگ، (صدا) زیروبمی، ارتفاع، (ساز موسیقی) کوک کردن، میزان کردن، نواک
a high-pitched voice
صدای زیر
she pitched the melody in the key of A
او ملودی را در کلید A تنظیم کرد.
● از سر افتادن، شیرجه رفتن، فرو افتادن، نقش بر زمین شدن
his foot caught in a rock and he pitched forward
پایش به سنگ گرفت و پرت شد به جلو.
● سرازیر شدن، شیب دار شدن
here the road turns and pitches sharply
در اینجا جاده میپیچد و شدیدا سرازیر میشود.
● (کشتی و هواپیما) تکان خوردن، (ناگهان) الاکلنگ کردن، (از سینه و سپس از پاشنه) بلند شدن، بالا و پایین رفتن، تکان (در دریا یا هوای طوفانی)، تلاطم
the ship pitched violently in the stormy sea
در دریای طوفانی کشتی بشدت دچار تلاطم شد.
● (بیس بال) گوی پران بودن، گوی پرانی کردن
he pitched for ten years before retiring from baseball
پیش از کنارهگیری از بیسبال ده سال گوی پران بود.
● پرتاب
her pitch (of the ball) was quite off the mark
پرتاب او از هدف بسیار فاصله داشت.
● هر چیز افکنده شده، طول پرتاب
● میزان، درجه، حد
emotions reached a high pitch
احساسات به حد بالایی رسید (بالا گرفت).
● میزان شیب، درجهی سرازیری
● نحوهی حرف زدن، (به ویژه فروشندگان) چرب زبانی
● (انگلیس) زمین بازی
a cricket pitch
زمین بازی کریکت
at the end of the match the crowd invaded the pitch
در پایان مسابقه جمعیت ریختند توی زمین بازی.
● محل خیمه زنی، محل پارک کردن تریلرها و کمپرسیها
● (دستفروش و روزنامه فروش و غیره) محل کسب (معمولا در پیادهرو)، دکه
● (معماری) میزان شیب بام، شیب داشتن
the roof of this house pitches sharply
بام این خانه شیب تندی دارد.
● (کان شناسی) فرو رفتگی رگه یا لایه
● (بازی گلف) ضربه زدن به طوری که گوی در هوا قوس بزند، (این نوع ضربه) ضربهی قوسی
● (پروانهی هواپیما) زاویهی ملخ، گام ملخ، زاویهی پرههای پروانه، مسافتی که پروانه در یک دور زدن به جلو میرود
● (مکانیک) فاصلهی مراکز دو دنده یا پیچ متوالی، فاصلهی یک شیار تا شیار مشابه، گام
● قله، اوج، بالاترین حد
when the general hilarity was at its pitch
هنگامی که شادمانی همگانی به اوج خود رسیده بود
* in there pitching
(امریکا - خودمانی) در حال فعالیت یا کار با کمال اشتیاق
* make a pitch for
(امریکا - خودمانی) از چیزی یا کسی تعریف کردن
* pitch in
(عامیانه) 1- با حرارت آغاز به کار کردن 2- همکاری کردن، سهیم شدن در کار
* pitch into
(عامیانه) حمله کردن (لفظی یا بدنی)
the boss pitched into me and said I was working poorly
رئیس به من توپید و گفت بد کار میکنم.
* pitch on (or upon)
انتخاب کردن، برگزیدن، تعیین کردن