دیکشنری فارسی

plain (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/plān/adj., n., adv.

● (در اصل) صاف، مسطح، تخت، هموار

● گشوده، باز، آشکار، هویدا، در معرض دید

she made her dissatisfaction plain

ناخشنودی خود را آشکار کرد.

in plain view

کاملا در معرض دید

soon his real intention became plain

به زودی قصد واقعی او آشکار شد.

● ساده، قابل درک، فهمیدنی، مبرهن، روشن، نادشوار، آسان

to make one's meaning plain

منظور خود را روشن بیان کردن

plain sewing

خیاطی آسان

a good teacher makes difficult things plain

معلم خوب چیزهای دشوار را آسان می‌کند.

● رک، بی پرده، صریح

a plain answer

پاسخ صریح

plain talk

صحبت رک

let me be plain with you

اجازه بدهید بی پرده حرف بزنم.

● محض، مطلق، کامل

plain nonsense

یاوه گویی محض

● بی زینت، بی تجمل، معمولی، عادی، ساده

a plain dress

پیراهن ساده

plain paper

کاغذ بی خط

● (قیافه) نازیبا، بی تعریف، (هر چیز) زشت

Zaynab is fat and has a plain face

زینب چاق است و صورتش تعریفی ندارد.

a few pieces of rather plain furniture

چند تکه مبل نسبتا زشت

● بی طرح، بی نقش و نگار، بی آذین، رنگرزی نشده

plain cloth

پارچه‌ی ساده

● ناب، سره، بی آمیغ، خالص

plain soda

سودسوز آور خالص

plain chocolate

شکلات ساده (بی شیر)

● غیر اشرافی، عامی، جزو عوام

a plain man

یک مرد عادی

● دشت، هامون، جلگه

Gorgan plain

دشت گرگان

● کاملا، بسیار، کلا

I was just plain tired

حسابی خسته شده بودم.

that plan is just plain stupid

آن نقشه کاملا احمقانه است.

* (all) plain sailing

بدون اشکال، راحت و آسوده

* (as) plain as the nose on one's face

آشکار، هویدا

* in plain English

1- به انگلیسی ساده و قابل فهم 2- (عامیانه) رک، صریح

* make oneself plain

صریحا گفتن، رک بیان کردن

* make something plain

به وضوح نشان دادن با بیان کردن

* plainly, adv.

1- به سادگی، روشن

express yourself plainly

منظور خودت را به سادگی بیان کن.

2- آشکارا، هویدا، به وضوح

he was plainly tired

به طور آشکار خسته بود.

3- به آسانی، به سهولت 4- رک، صریحا

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن