plane (2)
معنی کامل و مثالها
/plān/adj., n.
● سطح صاف، سطح مستوی، پهنهی هموار، هامن، تخت
an inclined plane
سطح شیب دار
● هموار و بی شیب، تراز
● مستوی، هامنی، مسطحه، مسطح
a plane curve
منحنی مستوی
● (هندسه) صفحه
plane wave
موج صفحهای
● (مجازی) حد، مرحله، پایه
let's keep the discussion on a friendly plane
بیا بحث را در سطح دوستانه نگهداریم.
he is on a different plane of thought
او در پایهی فکری دیگری قرار دارد.
on a religious plane
از نظر مذهبی
● (مخفف: airplane) هواپیما
I came by plane
با هواپیما آمدم.
a passenger plane
هواپیمای مسافری
the next plane arrives in one hour
هواپیمای بعدی یک ساعت دیگر وارد میشود.
to get on (or board) a plane
سوار هواپیما شدن
to get off a plane
از هواپیما پیاده شدن
● بال هواپیما، باله