دیکشنری فارسی

plane (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/plān/adj., n.

● سطح صاف، سطح مستوی، پهنه‌ی هموار، هامن، تخت

an inclined plane

سطح شیب دار

● هموار و بی شیب، تراز

● مستوی، هامنی، مسطحه، مسطح

a plane curve

منحنی مستوی

● (هندسه) صفحه

plane wave

موج صفحه‌ای

● (مجازی) حد، مرحله، پایه

let's keep the discussion on a friendly plane

بیا بحث را در سطح دوستانه نگهداریم.

he is on a different plane of thought

او در پایه‌ی فکری دیگری قرار دارد.

on a religious plane

از نظر مذهبی

● (مخفف: airplane) هواپیما

I came by plane

با هواپیما آمدم.

a passenger plane

هواپیمای مسافری

the next plane arrives in one hour

هواپیمای بعدی یک ساعت دیگر وارد می‌شود.

to get on (or board) a plane

سوار هواپیما شدن

to get off a plane

از هواپیما پیاده شدن

● بال هواپیما، باله

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن