plane (3)
معنی کامل و مثالها
/plān/n., vi., vt.
● (نجاری) رنده
● رنده کردن، (با رنده) تراشیدن
● صاف بودن یا کردن، هموار کردن یا شدن، تخت کردن یا شدن
we must plane the path of future generations
ما باید راه نسلهای آینده را هموار کنیم.
the mountains had been planed clean
کوهها را کاملا صاف کرده بودند.