دیکشنری فارسی

plane (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/plān/n., vi., vt.

● (نجاری) رنده

● رنده کردن، (با رنده) تراشیدن

● صاف بودن یا کردن، هموار کردن یا شدن، تخت کردن یا شدن

we must plane the path of future generations

ما باید راه نسل‌های آینده را هموار کنیم.

the mountains had been planed clean

کوه‌ها را کاملا صاف کرده بودند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن