دیکشنری فارسی

ply (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/plī/adj., vi., vt.

● (نادر) خم کردن، تا کردن، پیچاندن، پیچیدن

● (مهجور) تسلیم شدن، تن در دادن

● (چوب یا پارچه و غیره) لایه، لا

plywood

تخته‌ی چند لا

a shirt collar that has three plies of cloth

یقه‌ی پیراهن که از سه لایه پارچه درست شده است

three-ply wood

تخته سه لایی

a four-ply rope

طناب چهار لا

● تابیدگی، (در هم) بافتگی، خمیدگی، خماندگی

● تمایل، گرایش

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن