poise (1)
معنی کامل و مثالها
/poiz/n., vi., vt.
● توازن، هم سنگی، هم ترازی، میزان
a watch spring in perfect poise
فنر ساعت که کاملا میزان است
a poise between conflicting impulses
همسنگی میان امیال متضاد
● حالت تعادل (فکری یا روحی و غیره)، وقار، متانت، سنگینی، فرهمندی، آرامی، بزرگواری
poise of mind
تعادل فکری
a woman of poise and charm
زنی متین و جذاب
to lose one's poise
خونسردی و متانت خود را از دست دادن
knowledge gives one poise and independence
دانش به انسان وقار و استقلال میدهد.
● آرامش، آسودگی
her arrival disturbed the poise of the meeting
ورود او آرامش جلسه را به هم زد.
rest is needed to give poise to the nerves
استراحت برای آرامش اعصاب لازم است.
● (به حالت تعادل) نگهداشتن، معلق ماندن یا شدن، ساکن نگهداشتن، اندر واکردن یا شدن
native women poising baskets full of fruits on their heads crossed the river
زنهای بومی در حالی که سبد پر از میوه روی سرخود حمل میکردند از رودخانه عبور کردند.
for a minute the eagle hung poised in the sky
برای لحظهای عقاب در هوا معلق ماند.
the steersman poised the boat skillfully.
سکاندار با مهارت قایق را ساکن نگهداشت.
● به حالت آماده باش در آوردن، مترصد کردن یا شدن، کمین کردن، آماده شدن یا کردن
the captives poised themselves for the ordeal awaiting them
اسیران خود را برای مشقاتی که در انتظارشان بود آماده کردند.
the soldiers were poised for the attack
سربازان برای حمله آماده شده بودند.
● تعلیق، بلاتکلیفی، تردید، اندروایی
● (نادر) وزن کردن
● (شیمی) پواز
* poised, adj.
1- قرار گرفته، نهاده 2- متین، موقر، فرهمند 3- معلق، اندروا 4- آماده