policy (1)
معنی کامل و مثالها
/päl´ǝ sē/n., pl.
● (در اصل) دولت، سازمان دولتی
● سیاست، خط مشی، تدبیرگان، تدبیرگری
policy maker
سیاستگذار
Iran's foreign policy
سیاست خارجی ایران
the policy adopted by the government
سیاستی که دولت اتخاذ کرده است
a policy of neutrality
سیاست بیطرفی
what is your policy toward Afghani immigrants?
سیاست شما نسبت به مهاجران افغانی چیست؟
● تدبیر، ترفند، اقدام عاقلانه، مصلحت اندیشی، زرنگی، زیرکی
she concealed her sorrow with great policy
با کمال زیرکی اندوه خود را پنهان کرد.
the policy or impolicy of such actions
عاقلانه بودن یا غیر عاقلانه بودن چنین اقداماتی